دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1230
هرکجا عشاق را درد طلب منظور شد
هرکجا عشاق را درد طلب منظور شد
رفتن رنگ دو عالم خون یک ناسور شد
رنگ منت برنمیدارد دل اهل صفا
صبح، زخم خویش را خود مرهمکافور شد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداهل صفا ← پاکدلانرنگ منت ← تحمل رنگ و بار منتمرهمکافور ← مرهم خنک کافوری
بسکه دیدم الفت آفاق لبریز گزند
دیدهٔ احباب بر من خانهٔ زنبور شد
بیقرارانت دماغ حسرتی میسوختند
یک شرر از پرده بیرون زد چراغ طور شد
دماغ حسرتی ← مشام و سرفخر حسرتشرر ← جرقهچراغ طور ← نور طور سینا
دل چه سامان کز شکست آرزو بر هم نچید
بس که مو آورد این چینی سر فغفور شد
بود بیتعمیریای صرف بنای کاینات
دل خرابی کرد کاین ویرانهها معمور شد
بنای کاینات ← ساختمان هستیبیتعمیریای ← بینیازی از تعمیرمعمور ← آباد
ترک انصاف از رسوم انتظام یمن نیست
بسکه چشم از معنیام پوشید حاسد، کور شد
گاه توفان غضب از چین ابرو باک نیست
از شکست پل نترسد سیل چون پر زور شد
باک ← بیم و پرواتوفان غضب ← طوفان خشمچین ابرو ← چین خشم بر ابرو
زین همه حسرت که مردم در خمارن مردهاند
جمع شد خمیازهای چند و دهان گور شد
خمارن ← حالتهای خماریخمیازهای ← دهاندرهایدهان گور ← دهانه گور
آبله بیسعی پامردی نمیآید به دست
ریشهٔ تاک از دویدن صاحب انگور شد
آبله ← تاول پای رنجتاک ← درخت انگورپامردی ← پایمردی و استقامت
محنت پیریست بیدل حاصل عیش شباب
هر که شب میخورد خواهد صبحدم مخمور شد
عیش شباب ← کامجویی جوانیمخمور ← خمار و سرمستمانده
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- دیده
- چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزلهای مرتبط