› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1319

شمع‌ها زین انجمن بی‌صرفه‌تازان رفته‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انرفتهاندردیف رفته انددشواری نسبتاً آسان

شمع‌ها زین انجمن بی‌صرفه‌تازان رفته‌اند

هر طرف سر بر هوا سوی‌گریبان رفته‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌صرفه‌تازان ← بی‌فایده و شتاب‌زده تازندگانسر بر هوا ← سر به هوا؛ بی‌توجه و سرگشتهسوی‌گریبان ← به سوی گریبان؛ فروتن یا فرورفته

آشنایی با قماش بوی پیراهن‌کراست

کاروان‌ها با نگاه پیر کنعان رفته‌اند

پیر کنعان ← یعقوبِ نبی، پدر یوسفکاروان‌ها با نگاه ← کاروان‌ها با نظرِ او رفته‌اند

حسن یکتایی تو از وحشی‌نگاهان دم مزن

از سواد غیرت لیلی غزالان رفته‌اند

حسن یکتایی ← زیباییِ یگانه و بی‌همتاسواد غیرت لیلی ← سیاهی و غیرتِ لیلیغزالان ← آهوچشم‌ها؛ زیبارویانوحشی‌نگاهان ← نگاه‌کنندگانِ رمیده و وحشی

خاک صحرای محبت نرگسستان نقش پاست

مفت چشم ما کزین ده خوش‌نگاهان رفته‌اند

خوش‌نگاهان ← نیکونظران و زیبارویانصحرای محبت ← بیابانِ عشقمفت چشم ما ← رایگان برای چشم ما

پان رفتار نفس جز دست بر هم سوده نیست

رفته‌ها یکسر ازین وادی پشیمان رفته‌اند

دست بر هم سوده ← دست بر هم مالیده؛ بیهودهوادی ← سرزمین و مسیرپان رفتار نفس ← پایِ رفتارِ نفس؛ حرکت نفسانیپشیمان رفته‌اند ← با پشیمانی گذشته‌اند

صبح محشر کی دمد تا چشم عبرت واکنیم

خوابناکان در خم دیوار مژگان رفته‌اند

ابله شاید به داد هرزه جولانی رسد

تا گهر این موج‌ها افتان و خیزان رفته‌اند

ابله ← نادان و ساده‌لوحافتان و خیزان ← با افت‌وخیز و لنگانهرزه جولانی ← جولانِ بیهوده و بی‌هدفگهر این موج‌ها ← گوهرِ این موج‌ها

کیست با پیکان دلدوز قضا گردد طرف

چون سخن تا رفته‌اند از لب پریشان رفته‌اند

قضا ← تقدیر و سرنوشتپریشان رفته‌اند ← پریشان و آشفته گذشته‌اندپیکان دلدوز ← تیرِ دل‌شکافگردد طرف ← هم‌آورد و حریف شود

بزم امکان یک سحر پروانهٔ فرصت نداشت

شمع‌ها در داغ خوابیدند و یاران رفته‌اند

بزم امکان ← مجلسِ هستی و جهان ممکنداغ خوابیدند ← با داغ خاموش شدندپروانهٔ فرصت ← فرصتِ پروانه‌وار و کوتاهیاران رفته‌اند ← یاران درگذشته‌اند

کس ازین حرمان‌سرا با ساز جمعیت نرفت

چون سخن تا رفته‌اند از لب پریشان رفته‌اند

حرص را گفتم به پری قطع کن تار امید

گفت دندان‌ها پی آوردن نان رفته‌اند

تار امید ← رشتهٔ امیدحرص ← آزمندی و طمعپری قطع کن ← با پری‌وارگی امید را ببرپی آوردن نان ← در پیِ کسبِ نان

خامهٔ مژگان تر بیدل نکرد ایجاد خلق

رنگ‌ها از کلک نقاش اشک ریزان رفته‌اند

اشک ریزان ← اشک‌ریزان و گریانایجاد خلق ← آفرینشِ مردمخامهٔ مژگان تر ← قلمِ مژگانِ اشک‌آلودکلک نقاش ← قلمِ نقاش
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗