› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1413

حسن‌کلاه هوسی‌گر به تجمل شکند

وزن مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)قافیه لشکندردیف شکنددشواری نسبتاً آسان

حسن‌کلاه هوسی‌گر به تجمل شکند

به که دل از ما ببرد بر سر کاکل شکند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتجمل ← آرایش و خودنماییحسن‌کلاه هوسی‌گر ← زیباییِ کلاه‌بردارِ هوس‌انگیزکاکل ← مویِ پیشانی

بس که به گلزار وفا مشترک افتاده حیا

رنگ گل آید به صدا گر پر بلبل شکند

مجملت آمد به نظر پردهٔ تفصیل هدر

جزو پراکنده مباد آینه‌ی کل شکند

آینه‌ی کل ← آینهٔ کل؛ تصویرِ تمامجزو پراکنده ← جزءِ پریشانمجملت ← خلاصه و ساده‌اتپردهٔ تفصیل ← پردهٔ شرحِ جزئیات

شمع‌عا بساط طرب است آنکه درتن دشت قعب

سر به هوا پای به دامان توکل شکند

توکل ← اعتماد به خدادرتن دشت قعب ← در تنِ دشتِ ژرفشمع‌عا بساط طرب ← شمع‌مانندِ بساطِ شادی

خواجه ز رنج کر و فر، از چه برد بوی اثر

باز ندارد همه‌گر پشت خر از جل‌شکند

جل‌شکند ← پالان و جل را بشکندخواجه ← آقا و صاحب‌جاهکر و فر ← هیاهو و شکوه

در ادب بدگهران موعظهٔ شرم مخوان

گردن این خیره سران گر شکند غل شکند

بدگهران ← بدسرشتانخیره سران ← لجوجان و گستاخانغل ← غل و زنجیرِ گردنموعظهٔ شرم ← پندِ شرم‌آوری

پایهٔ اقبال بلند آن همه چون شمع مچین

کاخرکارت به عرق شرم تنزل شکند

تنزل شکند ← فروکش و خواری‌ات شکندشمع مچین ← چون شمع برمچین و مشکنعرق شرم ← عرقِ شرمساریپایهٔ اقبال ← سکویِ بخت و سعادت

از طلب هرزه‌درا چند دهی زحمت پا

کاش درین بحر سراب آبله‌ای پل شکند

آبله‌ای پل ← تاولی که پل شودبحر سراب ← دریایِ سراب؛ پوچیطلب هرزه‌درا ← طلبِ بیهوده‌گوی

دل چه کند با من و ما تا شود ایمن ز بلا

کوه هم آخر ز صدا شیشه به قلقل‌شکند

ایمن ز بلا ← ایمن از آفتقلقل‌شکند ← با قلقل بشکند؛ به لرزه شکندمن و ما ← منیت و خودی

سیری چشم است همان جرعه‌کش دور غنا

رنگ خمار تو مگر این دو قدح مل شکند

صبح ز شبنم همه تن چشم شد از شوق چمن

هر که درین باغ رسید آینه بر گل شکند

انجمنی را که دهند آب ز توصیف خطت

دود چراغش همه شب طرهٔ سنبل شکند

آب ز توصیف خطت ← آبرو از وصفِ خطّ رویتطرهٔ سنبل ← طرهٔ سنبل‌مانندِ مو

چرخ محال است دهد داد دل بیدل ما

گردش آن چشم مگر جام تغافل شکند

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗