دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1207
آنجاکه طلب محو توکل شده باشد
آنجاکه طلب محو توکل شده باشد
پیداست چراغان هوس گل شده باشد
این جاه و حشم مایهٔ اقبال طرب نیست
دردسر گل گشته تجمل شده باشد
گر نخل هوس ِ سرکشانداز ترقیست
در ریشهٔ توفیق تنزل شده باشد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندترقیست ← بالا رفتن و پیشرفت استتنزل ← فرود و پست شدنسرکشانداز ← سرکشیافکن؛ سرکوبگرنخل هوس ← درخت آرزو و هوس
مغرور مشو خواجه به سامان کثافت
برپشت خز!ن مو چقدر جل شده باشد
جل ← پشم و پشمینهخز!ن ← خزینه؛ گنجینهسامان کثافت ← سامان پلیدی و آلودگی
آسان شمر از ورطهٔ تشویش گذشتن
گر زیر قدم آبلهای پل شده باشد
ساز طرب محفل ما ناله کوه است
اینجا چه صداهاکه نه قلقل شده باشد
ساز طرب ← ساز شادی و طربقلقل ← صدای قلقل شراب در جامناله کوه ← پژواک ناله از کوه
خلقی به عدم دود دل و داغ جگر برد
خاک همه صرفگل و سنبل شده باشد
دود دل ← آه و دود سینهصرفگل ← صرفشده چون گلعدم ← نیستی و نابودی
از قطرهٔ ما دعوی دریا چه خیال است
این جزو که گم گشت مگر کل شده باشد
دل نشئهٔ شوقیست چمنساز طبایع
انگور به هر خُم که رسد، مُل شده باشد
مُل ← شرابچمنساز طبایع ← پرورندهٔ طبایع چون چمن
ما و من اظهار پرافشانی اخفاست
بوی گل ما نالهٔ بلبل شده باشد
اخفاست ← پنهانکاری و پوشیدگیبوی گل ← رایحهٔ گل وجود ماپرافشانی ← پریشانی و پراکندگی
هر دم قدحگردش آن چشم به رنگیست
ترسم نگه یار تغافل شده باشد
به رنگیست ← به حالی و شیوهای استتغافل ← خود را به بیخبری زدنقدحگردش ← گرداندن جام باده
بیدل دل اگر خورد قفا از سر زلفش
شادم که اسیر خم کاکل شده باشد
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- دم
- نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
- خم
- خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزلهای مرتبط