› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1276

اگر سور است وگر ماتم دل‌مایوس می‌نالد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه وسمینالدردیف می نالددشواری میانه

اگر سور است وگر ماتم دل‌مایوس می‌نالد

درین نه دیر کلفت خیز یک ناقوس می‌نالد

ندارد آسیای چرخ غیر از دور ناکامی

همه گر رنگ گردانی کف افسوس می‌نالد

درین محفل نیفشانده ست بال آهنگ آزادی

به چندین زیر و بم نومیدیی محبوس می‌نالد

فروغ شمع دیدی، فهم اسرار خموشان کن

بقدر رشته اینجا پرده فانوس می‌نالد

پی مقصد قدم ننهاده باید خاک گردیدن

درای سعی ما چون اشک پر معکوس می‌نالد

به خاموشی ز افسون شخن‌چینان مباش ایمن

نگه بیش از نفس در دیدهٔ جاسوس می‌نالد

غرض هیچ و تظلم سینه کوب عرض بی مغزی

عیار فطرت یاران گرفتم کوس می‌نالد

چنین لبریز نیرنگ خیال کیست اجزایم

که رنگم تا شکست انشا کند طاووس می‌نالد

وفا مشکل که خواهد خامشی از ساز مشتاقان

نفس دزدی عرق بر جبههٔ ناموس می‌نالد

زخود رفتیم اما محرم ما کس نشد بپدل

درای محمل دل سخت نامحسوس می‌نالد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗