› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1123

نه هستی از نفس‌هایم شمار ناله می‌گیرد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ارنالهمیگیردردیف ناله می گیرددشواری دشوار

نه هستی از نفس‌هایم شمار ناله می‌گیرد

عدم هم از غبار من عیار ناله می‌گیرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندشمار ناله ← شمارشِ نالهعدم ← نیستیعیار ناله ← سنجشِ نابِ نالههستی از نفس‌هایم ← وجود از دم‌های من

نمی‌دانم دل آزرده‌ام یا شوق مایوسم

که هرجا می‌روم راهم غبار ناله می‌گیرد

دل آزرده‌ام ← دل‌رنجیده‌امشوق مایوسم ← اشتیاقِ ناامیدمغبار ناله ← گردِ ناله؛ اثرِ ناله

بم و زیر دگر دارد نوای ساز مشتاقان

نفس دزدیدن اینجا اختصار ناله می‌گیرد

عرق گل کرده‌ام از شرم مطلب لیک استغنا

همان چون موج اشکم آبیار ناله می‌گیرد

نینگیزد چرا دود از سپند ناتوان من

نیستان‌ها در آتش خار خار ناله می‌گیرد

اگر مطلق عنان گردد سپاه اضطراب دل

دو عالم شوخی یک نی‌سوار ناله می‌گیرد

ادب هر چند محو سرمه گرداند غبارم را

جنون شوق راه انتظار ناله می‌گیرد

فنا مشکل که گردد پرده‌دار ناکسی‌هایم

خس من آتش از رنگ بهار ناله می‌گیرد

خس من ← خاشاکِ وجودِ منرنگ بهار ناله ← جلوهٔ بهاریِ نالهفنا ← نیستیِ عرفانی؛ محو شدنپرده‌دار ناکسی‌هایم ← پوشانندهٔ بی‌ارزشی‌هایم

شکست ساز هم آهنگ‌ها دارد در این محفل

چو کامل شد خموشی اشتهار ناله می‌گیرد

نمی‌دانم که را گم کرده است آغوش امیدم

که حسرت عالمی را در کنار ناله می‌گیرد

ز خاکستر گذشت افسانهٔ داغ سپند من

هنوزم آرزو شمع مزار ناله می‌گیرد

فلکتازی‌ست بیدل ترک وضع خویشتن داری

که هر کس رفت از خود اعتبار ناله می‌گیرد

اعتبار ناله ← اعتبار و آبرویِ نالهترک وضع خویشتن داری ← رها کردنِ خویشتن‌داریرفت از خود ← از خود بی‌خود شد
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗