› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1090

عشق مطرب‌زاده‌ای بر ساز و تقوا زور کرد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ورکرددشواری دشوار

عشق مطرب‌زاده‌ای بر ساز و تقوا زور کرد

دانهٔ تسبیح را زاهد خر طنبور کرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتقوا ← پرهیزگاریدانهٔ تسبیح ← دانهٔ تسبیحزاهد ← پارساطنبور ← سازِ طنبورمطرب‌زاده‌ای ← زاده‌ای از تبارِ مطرب

با همه واماندگی روزی دو آزادی خوش‌ست

خانه را نتوان به اندوه تعلق‌گورکرد

واماندگی ← ماندگی و درماندگی

زین گلستان صد سحر جوشید و صد شبنم دمید

عبرتم سیر چکیدن‌های یک ناسور کرد

بگذر از بی‌صرفه گویی‌ها که ساز انبساط

گوشمالی خورد هرگه ناله بی‌دستورکرد

بی‌دستورکرد ← بی‌اجازه و بی‌نظم نالیدبی‌صرفه گویی‌ها ← سخنانِ بیهودهساز انبساط ← سازِ گشایش و شادیگوشمالی ← تنبیه و گوشمالی

موسی ما شعله‌ها در پردهٔ نیرنگ داشت

حسرتی از دل برون آورد و برق طور کرد

با چنین فرصت نبود امکان مژه برداشتن

وعدهٔ دیدار خلقی را امل مزدور کرد

شهرت اقبال عجز از چتر شاهی برتر است

موی چینی سایه آخر بر سر فغفور کرد

شور اسرارم جنون انگیخت از موی سفید

شوخی این پنبه‌ام هنگامهٔ منصور کرد

شور اسرارم ← هیجانِ رازهایمهنگامهٔ منصور ← غوغای منصورِ حلاجپنبه‌ام ← مویِ سپیدم چون پنبه

نی ز طاعت بهره‌ای بردم نه ذوقی ازگناه

در همه کارم حضور نیستی معذور کرد

دخل آگاهی به یک سو نه که تحقیق غیور

چشم خلقی را به انگشت شهادت کور کرد

بیدل از عزلت کلامم رتبهٔ معنی گرفت

خُم‌نشینی باده‌ام را اینقدر پُر زور کرد

خُم‌نشینی ← نشستن کنارِ خُمِ بادهرتبهٔ معنی ← مرتبه و قدرِ معناعزلت ← گوشه‌نشینیپُر زور ← بسیار نیرومند
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
شبنم
رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗