دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1423
طبع دانا الم دهر مکدر نکند
طبع دانا الم دهر مکدر نکند
گرد بر روی گهر آن همه لنگر نکند
به خیالی نتوان غرهٔ تحقیق شدن
گر همه حسن دمد آینه باور نکند
میدهد عاقبت کار حسد سینه به زخم
بدرگی تا به کجا تکیه به نشتر نکند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبدرگی ← بدطینتی و فرومایگیحسد ← رشک و بدخواهینشتر ← نیشتر جراحی
در خرابات، شیاطین نسبان بسیارند
دختر رز جلبی نیست که شوهر نکند
جلبی ← هرجایی و روسپیخرابات ← میخانه؛ مقام اهل ذوقدختر رز ← شراب؛ دختر انگورشیاطین نسبان ← اهریمننژادان و بدطینتان
بیزری ممتحن جوهر انسانی نیست
آدم آنست که مال و حشمش خر نکند
بیزری ← بیثروتی و ناداریجوهر انسانی ← ذات و گوهر آدمیحشمش ← خدم و اطرافیانشخر نکند ← ابله و خوار نسازدممتحن ← آزمایشکننده
شیشهٔ حرص به صهبای قناعت پرکن
کز تنگحوصلگی ناله به ساغر نکند
تنگحوصلگی ← بیصبری و کمطاقتیساغر ← پیالهشیشهٔ حرص ← ظرف آزمندیصهبای قناعت ← شراب خرسندی
مجلسآرای هوس با تو حسابی دارد
تا نسوزد دلت آرایش مجمر نکند
آرایش مجمر ← آراستن عودسوزمجلسآرای هوس ← آرایندهٔ مجلس هوسمجمر ← عودسوز و مجمر آتش
به نگاهی چو شرر قانع پیدایی باش
تا ترا در نظر خلق مکرر نکند
شبنم گلشن ایجاد خجالت دارد
صبح تصویر بر آ تا نفست تر نکند
شوق دل حسرت گلزار حضوری دارد
همچو طاووس چرا آینه دفتر نکند
خاک درگاه مذلت ز چه اکسیر کم است
کیمیا گو مس بیقدر مرا زر نکند
عشوهٔ الفت دنیا نخرد بیدل ما
نقد دل باخته سودای محقر نکند
سودای محقر ← هوس ناچیز و پستعشوهٔ الفت ← ناز و فریب دوستینقد دل باخته ← سرمایهٔ دلباخته
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
- حسرت
- افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
- شبنم
- رطوبت لطیف بامدادی؛ نماد لطافت، ناپایداری و اشک.
- شیشه
- ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- طبع
- سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
غزلهای مرتبط