› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1774

متاع هستی‌ای دارم مپرس از بود و نابودش

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ودشدشواری دشوار

متاع هستی‌ای دارم مپرس از بود و نابودش

به صد آتش قیامت می‌کنی گر واکشی دودش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآتش قیامت ← آتشِ رستاخیزواکشی دودش ← دودش را بیرون بکشی

به فهم مدعای حسرت دل سخت حیرانم

نمی‌دانم چه می‌گوید زبان عجز فرسودش

زبان عجز فرسودش ← زبانِ از ناتوانی‌فرسوده‌اشعجز فرسودش ← فرسوده از ناتوانی‌اشمدعای حسرت ← ادعایِ حسرت و اندوه

شبستان سیه‌بختی ندارد حاجت شمعی

بس است از رنگ من آرایش فرش زر اندودش

رنگ من ← تیرگی و رنگِ منشبستان سیه‌بختی ← شبستانِ سیاه‌بختی

به تقلید سرشکم، ابر شوخی می‌کند اما

ز بس کم مایگی آخر فشاری می‌دهد جودش

جودش ← بخشش و سخاوتشفشاری می‌دهد ← فشار می‌آورد؛ می‌فشاردکم مایگی ← تهی‌دستی و بی‌مایگی

سلامت آرزو داری برو ترک سلامت کن

به ساحل موج این دریا شکستن می‌برد زودش

ترک سلامت ← رها کردنِ ایمنیساحل موج ← کنارهٔ موج‌خیزشکستن می‌برد ← شکستنش می‌برد؛ زود می‌شکند

نپنداری ز جام قرب زاهد نشئه‌ای دارد

دلیل دوری است اینها که در یاد است معبودش

جام قرب ← پیالهٔ قرب و نزدیکیدلیل دوری ← نشانهٔ دوریمعبودش ← معبودِ اونشئه‌ای ← مستی و نشئه‌ای

خیال اندود هستی نقش موهومی که من دارم

به صد آیینه نتوان کرد یک تمثال مشهودش

خیال اندود هستی ← هستیِ اندوده به خیالنقش موهومی ← نقشِ پنداری و خیالی

به زلفت شانه دستی می‌زند اما نمی‌داند

کز افشاندن نگردد پاک دامان دل آلودش

افشاندن ← تکان‌دادن و افشاندنشانه دستی ← دستِ شانه‌زن

درین محفل رموز هیچکس پنهان نمی‌ماند

سیاهی خوردن هر شمع روشن می‌کند دودش

به هر بیحاصلی بیدل زیانکاران الفت را

بضاعت دست افسوسست گر بر هم توان سو‌دش

بر هم توان سو‌دش ← بتوان بر هم سایش دادبیحاصلی ← بی‌ثمریزیانکاران الفت ← زیان‌دیدگانِ دوستی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
دریا
پهنه بزرگ آب؛ کنایه از گستردگی، بی‌کرانی یا اصل وحدت.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗