› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 540

بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ناستردیف استدشواری میانه

بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است

چشم زخمی‌گر هجوم آرد دعای جوشن است

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبسکه ← چندان‌که؛ به اندازه‌ای کهحصار آهن ← پناهگاهِ سخت و آهنیندعای جوشن ← دعا برای زره و حفظ از آسیب

سینه چاکان می‌کنند از یکدگر کسب نشاط

از نسیم صبح شمع خانهٔ گل روشن است

از حیا با چرب‌طبعان برنیاید هیچکس

آب در هرجا که دیدم زیردست روغن است

حیا ← شرم و آزرمزیردست روغن ← زیر سلطه و مغلوب روغنچرب‌طبعان ← مردم چاپلوس و نرم‌خو

پیشکاران عجوز دهر یک سر غالبند

آن که ز مردان به مردی باج می‌گیرد زن است

باج می‌گیرد ← خراج و باج می‌ستاندعجوز دهر ← پیرزنِ روزگار؛ دنیاپیشکاران ← کارگزاران و خدمتکارانیک سر غالبند ← سراسر چیره‌اند

اینقدر اسباب اوهامی که برهم چیده‌ایم

تا نفس بر خویش جنبیده است گرد دامن است

اوهامی ← خیالی و پنداریبرهم چیده‌ایم ← روی هم انباشته‌ایمنفس بر خویش جنبیده ← تا دم زده و جنبیده‌ایمگرد دامن ← غبار دامن؛ آلودگی همراه

از نفس باید سراغ وحشت هستی‌گرفت

شعله‌ها را دود پیشاهنگ ساز رفتن است

ساز رفتن ← ابزار و زمینهٔ رفتننفس ← دم و خویشتنِ بشریپیشاهنگ ← پیشتاز و پیشرو

تا خیالش را زتاریکی نیفزاید ملال

در شبستان سویدا شمع داغم روشن است

خیالش ← تصور و یاد اوشبستان سویدا ← خلوتگاهِ نقطهٔ سیاه دلشمع داغم ← داغِ سوخته‌ام چون شمع

شیوهٔ بیگانگی زین بیش نتوان برد پیش

با خود است آن جلوه را نازی که گویی با من است

کوشش تسلیم هم محمل به جایی می‌کشد

شمع ما را پای جولان سربه ره افکندن است

آتش‌کارت نخواهد آنقدر گرمی فروخت

ای توهّم خاک بر سرکز؟س بی‌دامن است

آتش‌کارت ← آن‌که با آتش سروکار داردتوهّم ← پندار و خیالِ باطلگرمی فروخت ← گرما و شور نخواهد بخشید

تا توانی ناله کن بیدل که درکیش جنون

خامشی صبح قیامت در نفس پروردن است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗