› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1542

می و نغمه مسلم حوصله‌ای که قدح‌کش گردش سر نشود

وزن متفاعلتن متفاعلتن متفاعلتن متفاعلتنقافیه رنشودردیف نشوددشواری نسبتاً آسان

می و نغمه مسلم حوصله‌ای که قدح‌کش گردش سر نشود

بحل است سبکسری آن قدرت که دماغ جنون زده‌تر نشود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبحل است ← روا و بخشوده‌استدماغ جنون ← سرمستی شوریدگیسبکسری ← سبک‌سری و بی‌پرواییقدح‌کش ← پیاله‌نوشمسلم ← روا و سزاوار

اگر اهل قبول اثر نشوی به توقع سود و زیان ندوی

دل مرده به فیض نفس نرسد گل شمع دچار سحر نشود

اهل قبول ← پذیرای فیض حقدچار سحر ← گرفتار طلوع صبحفیض نفس ← برکت دم رحمانیگل شمع ← شعلهٔ نوک شمع

ز تعین خواجه و خودسری‌اش نکشی به طویلهٔ گه خری‌اش

چه شود تک و تاز گداگریش که محبت حاصل زر نشود

تعین ← تشخص و عنوان اجتماعیتک و تاز ← تلاش و دویدنخواجه ← ارباب و اعیانطویلهٔ گه ← آخور گاه‌به‌گاهگداگریش ← گدایی‌اش

ز ترانهٔ اطلس و صوف هوس نشوی به در افکن راز نفس

تن برهنه‌پوشش حال تو بس که لباس غنا جل خر نشود

اطلس و صوف ← پارچه‌های فاخر و پشمینبرهنه‌پوشش ← برهنگی‌پوشیجل خر ← پالان خر؛ پوشش دونراز نفس ← سرّ خواهش نفسغنا ← توانگری

تب و تاب تلاش جنون صفتت زده راه تأمل عافیتت

همه گر به سراغ بهشت رسد سر مرغ هوس ته پر نشود

تب و تاب ← سوز و بی‌قراریتلاش جنون ← کوشش شوریدگیته پر ← بن پر؛ توشه

ز جنون مشاغل حرص و هوا به تپش مفکن سر و کار نفس

خم گوشهٔ زانوش آینه کن که ستمکش شغل دگر نشود

تپش ← تپیدن بی‌قرارستمکش ← تحمل‌کنندهٔ ستممشاغل حرص ← سرگرمی‌های آز

بد و نیک تعین خیره‌سری زده جام کشاکش دربه‌دری

تو چو سایه گزین در بیخبری که به زلزله زیر و زبر نشود

بیخبری ← ناآگاهی عارفانهتعین خیره‌سری ← تشخص خودسرانهزیر و زبر ← زیر و رو؛ زیر و زبرکشاکش دربه‌دری ← کشمکش آوارگی

ز قیامت دنیی و غیرت دین به تپش شده خون دل یأس کمین

مددی ز فسون جهان یقین که گزیدهٔ مار دو سر نشود

غیرت دین ← حمیّت دینیفسون جهان یقین ← افسون جهان یقینقیامت دنیی ← شور دنیا چون قیامتمار دو سر ← مار دوسر؛ خطر دوگانهیأس کمین ← نومیدی در کمین

ز سعادت صحبت اهل صفا دل و دیده رسان به حضور غنا

که تردد قطرهٔ بی‌سروپا به صدف نرسیده گهر نشود

اهل صفا ← پاکدلانبی‌سروپا ← بی‌اساس و سرگردانتردد ← سرگردانیحضور غنا ← نزدیکی به توانگری معنویگهر ← مروارید

به حدیث نهفته زبان مگشا گل عیب و هنر مفکن به ملا

در پردهٔ شب نگشوده هلاکه به روی تو خنده سحر نشود

حدیث نهفته ← سخن پنهانخنده سحر ← خندهٔ صبح؛ رسواییمفکن به ملا ← آشکار مکنهلاکه ← ای هلاک‌شده؛ زنهار

به تصور وعدهٔ وصل قدم چه هوس که نخفته به خاک عدم

به غبار هواطلبان وفا ستم است قیامت اگر نشود

خاک عدم ← خاک نیستیقیامت ← رستاخیز؛ دادخواهیهواطلبان ← هوس‌جویانوعدهٔ وصل ← پیمان دیدار

دل خستهٔ بیدل نوحه‌سرا، ز تبسم لعل تو مانده جدا

در ساز فغان نزند چه کند سر و برگ نی که شکر نشود

تبسم لعل ← لبخند لب سرخساز فغان ← آهنگ نالهسر و برگ ← سامان و توشهشکر نشود ← شیرین و نی‌شکر نگرددنوحه‌سرا ← سوگ‌سرای
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗