› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1550

دل جهان دیگر از رفع کدورت می‌شود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه تمیشودردیف می شوددشواری درآمدنی

دل جهان دیگر از رفع کدورت می‌شود

خانه از رُفتن زیارتگاه وسعت می‌شود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندرفع کدورت ← زدودنِ تیرگیرُفتن ← جارو کردنزیارتگاه وسعت ← زیارتگاهِ گشایش

پاس خواب غفلت از منعم حضور فقر برد

بر بنای سایه بی‌دیواری آفت می‌شود

آفت ← بلا و آسیببی‌دیواری ← بی‌دیوار بودنحضور فقر ← حضورِ درویشیمنعم ← توانگرِ نعمت‌دارپاس خواب غفلت ← پاسداریِ خوابِ غفلت

شمع را انجام‌کار از تیره ورزی چاره نیست

عزت این انجمن آخر مذلت می‌شود

انجام‌کار ← سرانجامِ کارتیره ورزی ← تیره‌کاری و ظلمتمذلت ← خواری

ضبط موج است آنچه آب گوهرش نامیده‌اند

حرص اگر اندک عنان‌گیرد قناعت می‌شود

ضبط موج ← مهارِ موجعنان‌گیرد ← لگام بگیردقناعت ← بسندگیگوهرش ← مرواریدش

زینهار ایمن مباش از شامت وضع غرور

سرکشی چون زد به گردن طوق لعنت می‌شود

از جنون ما و من بر زندگی دقت مچین

چون نفس تنگی کند صبح قیامت می‌شود

محرم معنی نه‌ای، فرصت شمار وهم باش

شیشهٔ از می تهی پامال ساعت می‌شود

پیشتر از صبح، یاران در چمن حاضر شوید

ورنه گل تا لب گشاید خنده قسمت می‌شود

خنده قسمت ← سهمِ خندهلب گشاید ← شکوفا شودچمن ← چمنزار

از تنکرویان تبرا کن که با آن لنگری

چون در آب افتد وقار سنگ خفت می‌شود

تبرا کن ← بیزاری بجویتنکرویان ← سست‌روی‌ها و سطحی‌هاخفت ← خواری و پستیلنگری ← لنگرِ سنگینوقار سنگ ← وقارِ سنگ

حاضران آنجا که بر خلق تو دارند اعتماد

گربگویی حیف عمر رفته غیبت می‌شود

حاضران ← حاضرانِ مجلسحیف عمر ← افسوسِ عمرِ رفتهغیبت ← غیبت‌گویی

خاک گردم تا برآیم ز انفعال ما و من

ورنه هر چند آب می‌گردم خجالت می‌شود

مفت این عصر است بیدل گر میان دوستان

گاه‌گاهی دید و وادیدی به دعوت می‌شود

دعوت ← مهمانی و خواندید و وادیدی ← دیدار و بازدیدمفت ← رایگان و ارزان
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗