› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1192

وضع فلک آنجا که به یک حال نباشد

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه النباشدردیف نباشددشواری درآمدنی

وضع فلک آنجا که به یک حال نباشد

رنگ من و تو چند سبکبال نباشد

تا وانگری رفته‌ای از دیدهٔ احباب

آب آن همه زندانی غربال نباشد

گردن نفرازی که در این مزرع عبرت

چون دانه سری نیست که پامال نباشد

دل را نفریبی به فسونهای تعین

آرایش این آینه تمثال نباشد

عیبی بتر از لاف کمالات ندیدیم

شرمی که لبت تشنهٔ تبخال نباشد

از شکر محبت دل ما بیخبر افتاد

در قحط وفا جرم مه و سال نباشد

امروز گر انصاف دهد داد طبایع

کس منتظر مهدی و دجال نباشد

ای آینه هر سو گذری مفت تماشاست

امید که آهیت به دنبال نباشد

دامان کری گیر و نوای همه بشنو

تا پیش تو صاحب غرضی لال نباشد

خفت مکش از خلق و به اظهار غناکوش

هرچند به دست تو زر و مال نباشد

در هرکف خاکی که فتادیم، فتادیم

پهلوی ادب قرعهٔ رمال نباشد

تر می‌کند اندیشهٔ خشکی مژه‌ام را

مغز قلم نرگس من نال نباشد

آزادگی و سیرگریبان چه خیال است

بیدل سر پرواز ته بال نباشد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
فلک
آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗