دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1259
از حوادث خاطر آزاد ما غمگین نشد
از حوادث خاطر آزاد ما غمگین نشد
جبههٔ این بحر از سعی هوا پرچین نشد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندجبههٔ این بحر ← پیشانیِ این دریاخاطر آزاد ← دلِ رها و بیتعلقسعی هوا ← کوششِ بادپرچین ← چینچین و موجدار
با لباس فقرم از آلایش دنیا چه باک
این نمد هرگز به آب آینه سنگین نشد
آب آینه ← صیقل و روشنیِ آینهآلایش دنیا ← آلودگیِ جهاننمد ← جامهٔ پشمینِ فقیر
از قبول خلق نتوان زحمت منت کشید
ای خوش آن سازی که قابل نغمهٔ تحسین نشد
زحمت منت ← رنجِ وامداری و منتقبول خلق ← پذیرش و پسندِ مردمنغمهٔ تحسین ← آوایِ ستایش
سفله را بیدستگاهی خضر ره راستیست
این پیاده کجروی نگرفت تا فرزین نشد
بیدستگاهی ← بیمقامی و بیپایگیخضر ره ← راهنمای راه راستسفله ← پست و دونهمتفرزین ← وزیرِ شطرنج؛ ارتقای مهره
سینه صافی هم نمیگردد علاج بدگهر
تیغ قاتل را وداع زنگ رفعکین نشد
بدگهر ← بدذات و پستنژادرفعکین ← از میان رفتنِ کینهسینه صافی ← دلِ پاک و بیکینهوداع زنگ ← جدا شدنِ زنگار
دست بردارید از رنگ نشاط این چمن
شبنمی را پشت ناخن زین حنا رنگین نشد
حنا ← رنگِ سرخِ حنارنگ نشاط ← جلوه و شادیِ باغپشت ناخن ← نوکِ ناخن؛ کمترین تماس
صبح تیغش تا نکرد ابرو بلند از خواب ناز
همچو شمعم تلخی جان باختن شیرین نشد
ابرو بلند ← ابرو را از خواب ناز برآوردجان باختن ← فدا کردنِ جانصبح تیغش ← دمیدنِ تیغِ ابروی او
در بهار صنعتآباد معانی رنگ و بو
چون زبان من به یک انگشت کس گلچین نشد
رنگ و بو ← جلوه و عطرِ شعرصنعتآباد معانی ← شهرِ پررونقِ معانیگلچین ← چینندهٔ گلِ معنی
شوخی باد خزان سرمایهٔ اکسیر داشت
نیست زین گلشن پر کاهی که او زرین نشد
اکسیر ← کیمیاگرِ تبدیل به زرشوخی باد خزان ← بازیگوشیِ بادِ پاییزپر کاهی ← حتی پرِ کاهی
خواب راحت بود وقف بیخودی اما چه سود
رنگ ما پرها شکست و قابل بالین نشد
قابل بالین ← شایستهٔ بالشِ آراموقف بیخودی ← مخصوصِ ازخودبیخودانپرها شکست ← بال و پرمان شکست
بسکه آزاد است بیدل از عبارات دویی
ناله هم این مصرع برجسته را تضمین نشد
تضمین نشد ← در شعرِ دیگران نیامدعبارات دویی ← سخنانِ دوگانگیمصرع برجسته ← نیمبیتِ برجسته
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- زبان
- عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزلهای مرتبط