› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1850

بر جنون نتوان شد از عقل ادب‌پرور محیط

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رمحیطردیف محیطدشواری درآمدنی

بر جنون نتوان شد از عقل ادب‌پرور محیط

سعی گوهر تا کجاها تنگ گیرد بر محیط

غیر بیکاری چه می‌آید ز دست مفلسان

نیست جز بر ناتوانی پیکر لاغر محیط

بهرهٔ آسایش دانا ز گردون روشن است

از حباب و موج دارد بالش و بستر محیط

صاف طبعان را به پستی می‌نشاند چرخ دون

با همه روشندلی درد است گوهر در محیط

کرد دل را پایمال آرزو سعی نفس

موج آخر از هوا افتاد غالب بر محیط

هرکسی را در خور اسباب تشویش است و بس

از هجوم موج بر خود می‌کشد لشکر محیط

عالمی را می‌کشی زیر نگین اعتبار

گر شوی بر آبروی خویش چون گوهر محیط

قابل تحریر اشکم نیست طومار دگر

صفحه واری شاید از توفان کند مسطر محیط

عزت و خواری غبار ساحل تمییز ماست

ورنه از کف فرق نگرفته است تا عنبر محیط

بی‌ندامت نیست هستی هر قدر بالد نفس

موج تا باقیست دستی می‌زند بر سرمحیط

بیدل از وضع قناعت بار دوش کس نی‌ام

کشتی ما چون صدف‌گیرد به سرکمتر محیط

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
هوا
هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
ادب
حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
روشن
تابناک و آشکار؛ نمادِ آگاهی و تجلیِ معنا.
عالمی
یک جهان، بسیار؛ کنایه از فراوانی و کثرتِ بی‌پایان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗