› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 46

جنون کی قدردان کوه و هامون می‌کند ما را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ونمیکندماراردیف می کند ما رادشواری درآمدنی

جنون کی قدردان کوه و هامون می‌کند ما را

همان فرزانگی روزی دو مجنون می‌کند ما را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندفرزانگی ← خردمندیقدردان ← ارزنده‌شناسمجنون ← دیوانهٔ عشقهامون ← دشتِ هموار

نفس هر دم زدن صد صبح محشر فتنه می‌خندد

هوای باغ موهومی چه افسون می‌کند ما را

کسی یا رب مبادا پایمال رشک همچشمی

حنا چندان که بوسد دست او خون می‌کند ما را

چو صبح آنجا که خاک آستانش در خیال آید

همه گر رنگ می‌گردم که گردون می‌کند ما را

تماشای غرور دیگران هم عالمی دارد

به روی زر نشست سکه قارون می‌کند ما را

حساب چون و چند اعتبار دفتر هستی

به جز صفر هوس بر ما چه افزون می‌کند ما را

حباب ما اگر زین بحر باشد جرعهٔ هوشش

که تکلیف شراب از جام واژون می‌کند ما را

تکلیف شراب ← تحمیلِ بادهجام واژون ← جامِ واژگونهجرعهٔ هوشش ← جرعهٔ آگاهی‌اشحباب ← حبابِ ناپایدار

فنا از لوح امکان نقش هستی حک کند ورنه

عبارت هر چه باشد ننگ مضمون می‌کند ما را

همه گر آفتاب آییم در دوران‌گه عشرت

کسوفی هست کآخر در می افیون می‌کند ما را

دوران‌گه عشرت ← گردشگاهِ خوشیمی افیون ← بادهٔ افیونی؛ مستی مخدرکسوفی ← گرفتگیِ آفتاب

ز ساز سرو و بید این چمن آواز می‌آید

که آه از بی‌بری نبود که موزون می‌کند ما را

شبستان معاصی صبح رحمت آرزو دارد

همین رخت سیه محتاج صابون می‌کند ما را

کسی تا چند بیدل کلفت تعمیر بردارد

فشار بام و در از خانه بیرون می‌کند ما را

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗