› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1206

از نامه‌ام آن شوخ مکدر شده باشد

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه رشدهباشدردیف شده باشددشواری درآمدنی

از نامه‌ام آن شوخ مکدر شده باشد

مرزاست به حرف فقرا تر شده باشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندفقرا ← درویش‌ها و نیازمندانمرزاست ← شاید؛ مبادامکدر ← تیره و آزرده

دی نالهٔ گم‌کرده اثر منفعلم کرد

این رشته گلوگیر چه گوهر شده باشد

منفعلم کرد ← مرا متأثر و شرمسار کردگلوگیر ← گیرکرده در گلو؛ خفه‌کنندهگم‌کرده اثر ← بی‌اثر و بی‌نتیجه

آرایش‌کوس و دهل از خواجه عجب نیست

خرسی به خروش آمده و خر شده باشد

آرایش‌کوس ← آراستن طبل و کوسخرسی ← خرس؛ نماد درشتیخواجه ← ارباب متکبردهل ← طبل بزرگ

از طینت زنگی نبرد غازه سیاهی

سنگ محکی تا به کجا زر شده باشد

سنگ محکی ← سنگ آزمایش خلوص زرطینت زنگی ← سرشت سیاه و تیرهغازه ← سرخاب و رنگ چهره

از کسب صفا باطن این تیره‌دلی چند

چون سایه به مهتاب سیه‌تر شده باشد

تیره‌دلی ← تیرگی و کدورت دلمهتاب ← نور ماهکسب صفا ← کوشش برای پاکی باطن

زاهد خجل از مجلس رندان به در آمد

در خانهٔ این مسخره دختر شده باشد

زاهد ← پارسای ظاهرپرستمجلس رندان ← محفل آزادگان و می‌نوشانمسخره ← ریشخند و بازیچه

خفّت‌کش همچشمی اقبال حباب است

بی‌مغزی اگر صاحب افسر شده باشد

افسر ← تاج و افسر شاهیاقبال حباب ← بخت پوچ چون حبابخفّت‌کش ← تحمل‌کنندهٔ خواریهمچشمی ← رقابت و هم‌چشمی

بر فطرت دون ناز بلندی نتوان چید

این آبلهٔ پا چقدر سر شده باشد

رسوایی فطرت مکش از هرزه نوایی

صحرا به ازان خانه که بی در شده باشد

بی در ← بی‌در و پیکر؛ بی‌سامانرسوایی فطرت ← آبروریزی سرشتهرزه نوایی ← آواز بیهوده و بی‌مایه

زبن باغ هوس نامه به آن گل نتوان بزد

هرچند که رنگ تو کبوتر شده باشد

باغ هوس ← باغ آرزو و هوسرنگ تو ← رنگ و جلوهٔ توکبوتر ← پیام‌رسان؛ سبکبال

تدبیر صنایع شود از مرگ حصارت

آیینه اگر سد سکندر شده باشد

تدبیر صنایع ← چارهٔ صنعت‌ها و تدبیرهاسد سکندر ← سد اسکندر؛ مانع استوارمرگ حصارت ← مرگ چون دژ و حصار تو

منسوب دو چشم است نگاهی که تو داری

تا هر چه توان دید مکرر شده باشد

ما صافدلان پرتو خورشید وفاییم

دامن مکش از ما همه گر تر شده باشد

کوبند دل گمشده منظور نگاهی‌ست

آیینهٔ ما عالم دیگر شده باشد

دل گمشده ← دل سرگشته و گم‌گشتهعالم دیگر ← جهانی دیگرگونه

ما هیچ ندیدیم ازین هستی موهوم

بیدل به خیالت چه مصور شده باشد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗