› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 801

برگ طربم عشرت بی‌برگ و نوایی‌ست

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه اییستدشواری دشوارتر

برگ طربم عشرت بی‌برگ و نوایی‌ست

چون آبله بالیدنم از تنگ قبایی‌ست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبله بالیدنم ← بالیدنم چون آبلهبرگ طربم ← توشه و سازِ شادی‌امبی‌برگ و نوایی‌ست ← عشرت فقر و بی‌نواییتنگ قبایی‌ست ← از تنگی قبای تن

در قافلهٔ بی جرس مقصد تسلیم

بی‌طاقتی نبض طلب هرزه‌درایی‌ست

قافلهٔ بی جرس ← کاروان بی‌زنگولهمقصد تسلیم ← مقصد سر‌سپردگینبض طلب ← تپش خواستنهرزه‌درایی‌ست ← وراجی بیهوده است

کو شور جنونی که اسیران ادب را

در دام و قفس حسرت یک ناله رهایی‌ست

اسیران ادب ← اسیران رسم و ادبدام و قفس ← دام و قفس قیدشور جنونی ← هیجان دیوانگی عشقناله رهایی‌ست ← نالهٔ رهایی‌بخش

فرش در دل باش کزین گوشهٔ الفت

هرجا روی از آبلهٔ پاکف پایی‌ست

آبلهٔ پاکف ← آبلهٔ کف پافرش در دل باش ← فروتن چون فرش دل باشگوشهٔ الفت ← کنج دوستی و انس

آرایش گل منت مشاطه ندارد

بی‌ساختگی‌های چمن حسن خدایی‌ست

بی‌ساختگی‌های چمن ← بی‌تصنعی‌های باغحسن خدایی‌ست ← زیبایی خدادادمنت مشاطه ← دین و لطف آرایشگر

خلوتگه وصل انجمن آرای دویی نیست

هشدارکه اندیشهٔ آغوش جدایی‌ست

تا رنگ قبولی به دل از نقش تمناست

گر خود همه آیینه شوی کار گدایی‌ست

ای خاک نشین کسب ادب مفت سفالت

اندیشهٔ چینی مکن این جنس خطایی‌ست

اندیشهٔ چینی ← فکر نازکی چینیجنس خطایی‌ست ← کالای خطایی؛ نااصلخاک نشین ← خاکسار و فروتنمفت سفالت ← پستی رایگان

آنجا که گل حسن حیاپرور نازست

سیر چمن آینه هم دیده‌درایی‌ست

دیده‌درایی‌ست ← چشم‌دریدن؛ بی‌ادبی نظرسیر چمن ← گردش در باغ حسن

فریادکه یک عمر غبار نفس ما

زد بال و ندانست که پروازکجایی‌ست

زد بال ← بال زد و جنبیدغبار نفس ← غبار خودی و هواپروازکجایی‌ست ← مقصد پرواز کجاست

کو صبروچه طاقت که به صحرای محبت

در آبله پا داری و در ناله رسایی‌ست

آبله پا ← تاول پا از راهصحرای محبت ← بیابان عشقناله رسایی‌ست ← توان رسیدن ناله

اندیشه چمن طرح کن سجدهٔ شوقی‌ست

امروز ندانم کف پای که حنایی‌ست

اندیشه چمن طرح کن ← خیال باغ در دل بکشحنایی‌ست ← حنا بسته؛ آراستهسجدهٔ شوقی‌ست ← سجده از سر شوق

چون اشک من و دوش چکیدن چه توان کرد

سرمایهٔ اول قدمم آبله پایی‌ست

مجموعهٔ امکان سخنی بیش ندارد

بیدل مرو از راه که این ساز نوایی‌ست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗