دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1153
بر رمز کارگاه ازل کیست وارسد
بر رمز کارگاه ازل کیست وارسد
ما خود نمیرسیم مگر عجز ما رسد
هر شیوهای کمینگر ایجاد رتبهایست
شکل غبار ناشدهکی بر هوا رسد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندایجاد رتبهایست ← پدیدآوردنِ مرتبهای استبر هوا رسد ← به هوا برخیزدکمینگر ← در کمین
فهم شباب قابل تحقیق ضعف نیست
پیریست فطرتی که به قد دوتا رسد
ما را چو شمع کشته اگر اوج بینش است
کم نیست ا-بنکه سعی نگه تا به پا رسد
اوج بینش ← بلندایِ بصیرتتا به پا رسد ← تا به پا برسد؛ فرود آیدسعی نگه ← کوششِ نگاهشمع کشته ← شمعِ خاموش
در وادیای که منزل و ره جمله رفتنیست
اندیشه رفته است ز خود تا کجا رسد
آیینه را به قسمت حیرت قناعتیست
زین جوش خون بس است که رنگی به ما رسد
جوش خون ← فورانِ خون و شوررنگی به ما رسد ← جلوهای به ما برسدقسمت حیرت ← بهرهٔ سرگشتگیقناعتیست ← خرسندی و بسندگیای است
تا گرد ما و من به هوا نیست پر فشان
بیدل به کنه ذره رسیدن کرا رسد
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- نگه
- نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
- هوا
- هوای جو یا هوسِ نفس؛ آرزو، میل و عشقِ سوزان.
- تحقیق
- جستوجوی حقیقت؛ شناختِ ژرف و یقینیِ معنا در برابرِ تقلید.
- جوش
- غلیان و فوران؛ نمادِ شورِ درونی و بیقراریِ عشق.
- رنگی
- رنگین و رنگدار؛ نمادِ فریب و ناپایداریِ ظاهرِ جهان.
- منزل
- جایگاهِ فرود؛ نمادِ مقصد، مقامِ سلوک و مرحلهٔ راه.
غزلهای مرتبط