› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1152

به طراز دامن ناز و چه ز خاکساری ما رسد

وزن متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه ارسدردیف رسددشواری درآمدنی

به طراز دامن ناز و چه ز خاکساری ما رسد

نزد آن مژه به بلندی‌ای که ز گرد سرمه دعا رسد

تک و پوی بیهده یک نفس در انفعال هوس نزد

به محیط می‌رسدم شنا عرقی اگربه حیا رسد

به فشار تنگی این قفس چو حباب غنچه نشسته‌ام

پر صبح می‌کشم از بغل همه گر نفس به هوا رسد

ز خمار فرصت پرفشان نه بهار دیدم و نی خزان

همه جاست نشئه به شرط آن که دماغ‌ها به وفا رسد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخمار فرصت ← خماری و پسمستیِ فرصتدماغ‌ها به وفا ← مشام و دل به وفادارینشئه ← سرخوشی و مستیپرفشان ← پرگشا و پرجنب‌وجوش

نه زمین بساط غبار ما نه فلک دلیل بخار ما

به سراغ‌گرد نفس‌کسی به کجا رسد که به ما رسد

بساط غبار ← گستره و فرشِ غباردلیل بخار ← راهنمای بخارسراغ‌گرد ← جستجوگر و پی‌جو

به گشاد دست کرم قسم که درین زیانکدهٔ ستم

نرسد به تهمت بستگی ز دری که نان به گدا رسد

تهمت بستگی ← اتهامِ بخل و بستگیزیانکدهٔ ستم ← سرای زیانِ ستمنان به گدا ← نان به فقیرگشاد دست کرم ← بخشندگیِ گشاده‌دست

دل بینوا به کجا برد غم تنگ دستی ومفلسی

مژه برهم آورد از حیا که برهنه‌ای به قبا رسد

برهنه‌ای به قبا ← برهنه به جامه رسد؛ محالِ شرمبینوا ← بیچاره و درماندهتنگ دستی ← فقر و تنگدستی

مگذر ز خاصیت سخا که سحاب مزرعهٔ وفا

به فتادگی شکند عصا که فتاده‌ای به عصا رسد

به دعایی از لب عاجزان نگشوده‌ای در امتحان

که زآبیاری یک نفس سحری به نشو و نما رسد

در امتحان ← در آزمایشلب عاجزان ← زبان و دعای درماندگاننشو و نما ← رشد و بالیدن

به کمین جهد تو خفته است الم ندامت عاجزی

مدو آنقدر به ره هوس که به خواب آبله پا رسد

به قبول آن‌کف نازنین که کند شفاعت خون من

در صبر می‌زنم آنقدرکه بهار رنگ حنا رسد

بهار رنگ حنا ← اوجِ سرخیِ حنادر صبر می‌زنم ← صبر پیشه می‌کنمشفاعت ← میانجی‌گری

سر رشتهٔ طرب آگهان به بهار می‌کشد از چمن

چو خیال بیدل اگر کسی زتو نگذرد به خدا رسد

به بهار می‌کشد ← به بهار می‌کشاندزتو نگذرد ← از تو درنگذردسر رشتهٔ ← سررشته و کلیدطرب آگهان ← شادکامان و اهلِ طرب
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗