› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2174

ز دشت بیخودی می‌آیم از وضع ادب دورم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ورمدشواری دشوارتر

ز دشت بیخودی می‌آیم از وضع ادب دورم

جنونی گر کنم ای شهریان هوش معذورم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددشت بیخودی ← صحرایِ بی‌خویشیشهریان هوش ← هوشمندانِ شهروضع ادب ← آدابِ رسمی

ز قدر عاجزی‌ها غافلم لیک اینقدر دانم

که تا دست سلیمان می‌رسد نقش پی مورم

دست سلیمان ← قدرتِ سلیمانقدر عاجزی‌ها ← ارزشِ ناتوانی‌ها

جهان در عالم بیگانگی شد آشنای من

سراب آیینه‌ام گل می‌کند نزدیکی از دورم

سراب آیینه‌ام ← آینه‌ام چون سرابعالم بیگانگی ← جهانِ ناآشناییگل می‌کند ← می‌شکفد و ظاهر می‌شود

همان بهترکه خاکستر شوم در پردهٔ عبرت

نقاب از روی کارم بر نداری خون منصورم

خون منصورم ← خونِ منصورِ حلاجپردهٔ عبرت ← پردهٔ پند و عبرت

برو زاهد برای خویش هر کس مطلبی دارد

تو محو و من تغافل اشتیاق جنت و حورم

تغافل ← بی‌توجهیِ عمدیمحو ← فانی در حق

به اقبال تپیدن ناز‌ها دارد غبار من

کلاه آرای عجزم بر شکست خویش معذورم

اقبال تپیدن ← سعادتِ جنبش و تپششکست خویش ← شکست و فروتنیِ خود

سجودی بست بار هستی آخر بر جبین من

چه‌سان سر تابم از حکم خمیدن دوش مزدورم

بار هستی ← بارِ وجودخمیدن دوش ← خم شدنِ شانهسجودی بست ← سجده‌ای بار نهادمزدورم ← کارگر و بنده‌ام

اگر صدق طلب دست ز پا افتادگان گیرد

به مستی می‌رساند لغزش مژگان مخمورم

دست ز پا افتادگان ← افتادگانِ درماندهصدق طلب ← راستیِ خواهشلغزش مژگان ← لغزشِ پلکِ مخمورمخمورم ← مست و خمارم

به خون پیچیده می‌بالم نفس دزدیده می‌نالم

دمیدن‌های تبخالم چکیدن‌های ناسورم

به خون پیچیده ← در خون پیچیدهتبخالم ← تبخالِ لبانمناسورم ← زخمِ چرکینم

مکش ای ناله دامانم مدر ای غم گریبانم

سرشکی محو مژگانم چکیدن نیست مقدورم

سرشکی محو ← اشکِ محوشدهمدر ← مَدَر: پاره مکنمقدورم ← توانایی‌ام

خلل تعمیر سیلاب حوادث نیستم بیدل

بنای حسرتی در عالم امید معمورم

خلل تعمیر ← خرابیِ جبران‌ناپذیرسیلاب حوادث ← سیلِ پیشامدهامعمورم ← آباد و برپام
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗