دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2189
به حیرت خویش را بیگانهٔ ادراک میسازم
به حیرت خویش را بیگانهٔ ادراک میسازم
جنون ناتوانم جیب مژگان چاک میسازم
تماشاهاست نیرنگ تحیر گاه الفت را
تو با آیینه و من با دل غمناک میسازم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبا دل غمناک میسازم ← با دل غمگین کنار میآیمنیرنگ تحیر ← افسون و نیرنگ حیرتگاه الفت ← جایگاه دوستی
به چندین آرزو میپرورم یک آه نومیدی
نهال شعلهای سیراب ازین خاشاک میسازم
ندارد پنجهٔ آفت کمین جیب عریانی
چو گل جرم لباسست اینکه من با خاک میسازم
با خاک میسازم ← با خاک سازگارم، خاکیامجرم لباسست ← گناه همان لباس استپنجهٔ آفت ← چنگال بلاکمین جیب عریانی ← کمین در جیب برهنگی
همای لامکان پروازم و از بیپر و بالی
به پسی ماندهام چندانکه با افلاک میسازم
افلاک میسازم ← با آسمانها سازگارمبه پسی ماندهام ← عقب ماندهامبیپر و بالی ← بیبال و پر بودنهمای لامکان ← همای بیجایی و بیمکانی
به چندین نشئه بودم محو مژگان سیه مستی
کنون با سایهواری از نهال تاک میسازم
سایهواری ← مانند سایه بودنمژگان سیه مستی ← مستی مژگان سیاه یارنشئه ← سرمستینهال تاک ← نهال انگور
خیال از چین ابرویی تبسم میکند انشا
به ناموس محبت زهر را تریاک میسازم
غرور اعتبار از قطرهام صورت نمیبندد
به تدبیر گهر آبی که دارم خاک میسازم
شکار افکن چو خون صیدم از ره برنمیدارد
ز نومیدی به خود میپیچم و فتراک میسازم
در این ماتمسرا بیدل مپرس از کسوت شمعم
ز من تا آستینی هست مژگان پاک میسازم
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- آه
- نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
- محو
- زدوده و ناپدیدشدن؛ کنایه از فنا و استغراق در حقیقت.
- الفت
- انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دلها.
- اعتبار
- ارج و آبرو؛ کنایه از بیبنیادیِ ناپایدارِ دنیا نزدِ بیدل.
- نشئه
- سرخوشی و حال برآمده از باده، عشق یا ادراک معنوی.
غزلهای مرتبط