› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 90

نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ابشراردیف رادشواری دشوارتر

نباشد گر کمند موج تردستی حجابش را

که می‌گیرد عنان شعلهٔ رنگ عتابش را

ز برق جلوه‌اش آگه نی‌ام لیک اینقدر دانم

که عالم چشم خفاشی‌ست نور آفتابش را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبرق جلوه‌اش ← آذرخش ظهور او

به تدبیر دگر زان جلوه نتوان‌کام دل بردن

غبار من مگر از پیش بردارد نقابش را

غبار من ← من خاک‌نشیننقابش ← پردهٔ رخ او

به جای آبله یک غنچه دل دارم درتن وادی

ندانم بر کدامین خار افشانم گلابش را

آبله ← تاول پادرتن وادی ← در تن این بیابانغنچه دل ← دل غنچه‌مانند

درین گلشن مپرسید از بهار اعتبار من

چوگل آیینه‌ای دارم که خون‌کردند آبش را

بهار اعتبار ← رونق آبروخون‌کردند آبش ← آب آیینه را تیره کردند

محیط شرم اگر آید به موج ناز شوخی‌ها

نگه خواباندن مژگان بود چشم حبابش را

گل باغ محبت ناز شبنم برنمی‌دارد

نمک‌از شور اشک خویش بس باشدکبابش را

شور اشک ← شوری اشکناز شبنم ← ناز و نازکی شبنم

شکار تیغ نازم اوج عزت فرش اقبالم

سر افتاده‌ای دارم که می‌بوسد رکابش را

تیغ نازم ← شمشیر ناز معشوقرکابش ← رکاب اوفرش اقبالم ← بساط بخت من

خرامش مصرع شوخ رمیدن در میان دارد

نخواهم رفت اگر از خود که می‌گوید جوابش را

از خود ← بی‌خویشخرامش ← راه‌رفتن نازشرمیدن ← رم کردن و گریختنمصرع شوخ ← نیم‌بیت بازیگر

به ذوق امتحان‌آتش زدم در صفحهٔ هستی

نقط ریز شراری چند دیدم انتخابش را

امتحان‌آتش ← آتش آزمونشراری ← جرقه‌ایصفحهٔ هستی ← لوح وجودنقط ریز ← نقطه‌ریز؛ پراکنده‌ساز

به هر مژگان زدن چشمش تغافل ساغری دارد

چه‌مخموری چه‌مستی پرده‌بسیاراست خوابش‌را

تغافل ← بی‌اعتنایی عمدیساغری ← پیاله‌ای از مستیپرده‌بسیاراست ← حجاب‌های بسیار دارد

چنان خشکی‌ست بیدل بحر امکان را که می‌بینم

غبار افشاند نی چون دامن صحرا سحابش را

بحر امکان ← دریای وجود ممکنسحابش ← ابر آن دریاغبار افشاند ← به‌جای باران غبار می‌ریزد
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗