› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1980

سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیده‌ام

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه سبالیدهامردیف بالیده امدشواری میانه

سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیده‌ام

صبح آزادی چه حرف است این قفس بالیده‌ام

طمطراق گفتگوی بی‌اثر فهمیدنی‌ست

کاروانی چند آواز جرس بالیده‌ام

انفعال همتم، ننگ جهان فطرتم

آرزویی در دماغ بوالهوس بالیده‌ام

در خرابات ظهورم نام هستی تهمتی‌ست

چون حباب جرم مینا بی‌نفس بالیده‌ام

سوختن هم مفت فرصت بود اما مایه‌کو

پهلوی خشکی به قدر یک دو خس بالیده‌ام

هر غباری در هوای دامنی پر می‌زند

من هم ای حسرت‌کشان زین دسترس بالیده‌ام

ناله‌ام اما نمی‌گنجم درین نه انجمن

یارب این مقدار در یاد چه کس بالیده‌ام

غیر دریا چیست افسون مایهٔ ناز حباب

می‌درم پیراهنت بر خود ز بس بالیده‌ام

بیدل از ساز ضعیفیهای من غافل مباش

صور می‌خندد طنینی کز مگس بالیده‌ام

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
دماغ
بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗