› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2711

درین مکتب که باز آن طفل بازیگر کند بازی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه رکندبازیردیف بازیدشواری درآمدنی

درین مکتب که باز آن طفل بازیگر کند بازی

که از علم آنچه تعلیمش دهی از بر کند بازی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداز بر کند بازی ← از حفظ بازی کند؛ سرسری گیردطفل بازیگر ← کودک بازی‌دوستمکتب ← مدرسه و آموزشگاه

به قانون ادب سازان بزم دل چه پردازد

هوس مستی که جای باده در ساغر کند بازی

نشاط طبع در ترک تکلف بیش می‌باشد

به خاک از فرش زرین طفل رنگین تر کند بازی

اسیر چرخم و شد عمر‌ها کز شوق می‌خواهم

سپندم یک تپش بیرون این مجمر کند بازی

نمی‌دانم چه پردازد هوس در خانهٔ گردون

مگر باگردکانی چند ازین اختر کند بازی

اختر ← ستارهخانهٔ گردون ← سرای آسمانپردازد ← می‌سازد و می‌آراید

به غیر از سوختن چیزی ندارد فرصت کارت

شرر اول به دود آخر به خاکستر کند بازی

به خاک ز لهو مفکن جوهر پرداز همت را

کبوتر مایل پستی‌ست هرگه سرکند بازی

بدو نیک جهان رقاص وهم هستی است اما

کجا رندی‌کزین بازیچه بیرونترکند بازی

بازیچه ← بازی بیهودهبدو نیک جهان ← خیر و شر دنیارقاص وهم هستی ← رقصندهٔ پندار هستی

نگه‌گر نیستی اشکی شو و از خویش بیرون آ

چو مژگان چند پروازت به بال و پرکند بازی

نگه‌گر ← نگاه‌کنندهنیستی اشکی شو ← اشک شو و فانی باش

قد پیری نمودارست طفلی تا به کی بیدل

کچه در خاک پنهان کن مبادت ترکند بازی

ترکند بازی ← ترک بازی کند؛ رهایت کندقد پیری ← قامت سالخوردگینمودارست ← آشکار و پدیدار استکچه ← اسباب بازی کودک
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
نگه
نگاه و نظر؛ تجلیِ معشوق و سرچشمهٔ شور و گرفتاری.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
بزم
مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
ساغر
جامِ شراب؛ نمادِ دریافتِ فیض و سرمستیِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗