› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 873

جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انتدشواری دشوارتر

جهان در سرمه خوابید از خیال چشم فتانت

چه سنگین بود یارب سایهٔ دیوار مژگانت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددیوار مژگانت ← دیوارِ مژگانِ توسرمه ← سرمهٔ چشمچشم فتانت ← چشمِ فریبندهٔ تو

تحیر بر سراپای تو واکرده‌ست آغوشی

که چون طاووس نتوان دید بیرون گلستانت

تحیر ← سرگشتگیسراپای تو ← سراسرِ وجودِ توواکرده‌ست آغوشی ← آغوشی گشوده است

کدورت تا نچیند جوهر شمشیر استغنا

به جای خون عرق می‌ریزد از زخم شهیدانت

استغنا ← بی‌نیازیجوهر شمشیر ← آبِ فولادِ شمشیرشهیدانت ← کشتگانِ راهتکدورت ← زنگ و تیرگی

بهارت را فسون اختراعی بود مستوری

قبای ناز چون گل کرد پیش از رنگ عریانت

رنگ عریانت ← رنگِ برهنگیِ توفسون اختراعی ← افسونِ ساختگیقبای ناز ← جامهٔ نازمستوری ← پوشیدگی

مگر پشت لبی خواهد تبسم سبز کرد امشب

قیامت بر جگر می‌خندد از گرد نمکدانت

تبسم سبز ← لبخندِ تازهنمکدانت ← نمکدانِ تو؛ لبِ نمکینپشت لبی ← بالایِ لبگرد نمکدانت ← غبارِ نمکِ لبِ تو

به شوخی‌های استغنا نگه‌واری تغافل زن

سرشکم لغزشی دارد نیاز طرز مستانت

تغافل ← خود را به ندانستن زدنسرشکم ← اشکمشوخی‌های استغنا ← شوخی‌هایِ بی‌نیازیطرز مستانت ← شیوهٔ مستانه‌ات

سواد ناز روشن کرد حسن از سعی تعمیرم

سفالی یافت در گِل کردن این خاک ریحانت

ریحانت ← ریحان و عطر حسن توسعی تعمیرم ← کوشش من برای آراستنسفالی ← تکهٔ سفال و ظرف خامسواد ناز ← تیرگی و سایهٔ کرشمهگِل کردن ← گل‌ساختن و شکل‌دادن

چه نیرنگ است سامان تماشاخانهٔ هستی

مژه بر خویش واکردم جهانی گشت حیرانت

تماشاخانهٔ هستی ← تماشاگاه عالم وجودحیرانت ← سرگشته و والهٔ توسامان ← نظم و آراستگینیرنگ ← فریب و جادوی شگفت

شکست دل به آن شوخی ز هم پاشید اجزایم

که گل کرد از غبارم گَردهٔ تصویرِ پیمانت

ز هم پاشید ← از هم فروپاشیدشوخی ← معشوق شوخ و دل‌رباپیمانت ← عهد و پیمان توگَردهٔ تصویرِ ← گرد نرم نقش و تصویر

به رنگی گل نکردم کز حجابت برنیاوردم

مصور داشت در نقشم کشیدن‌های دامانت

به رنگی ← به هیچ رنگ و طرزیحجابت ← پرده و پوشش تومصور ← صورت‌گر و نگارگرکشیدن‌های دامانت ← نقش دامن‌کشیدن‌های تو

حریف معنی تحقیق، آسان کس نشد، بیدل

چو تار سبحه چندین نقب می‌خواهد گریبانت

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗