› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1135

تو شمشیر حقی هر کس ز غفلت با تو بستیزد

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یزددشواری درآمدنی

تو شمشیر حقی هر کس ز غفلت با تو بستیزد

همان د رکاسه ی سر خون او را گردنش ریزد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبستیزد ← ستیزه کندگردنش ریزد ← خونش را از گردن بریزد

به هرجا در رسد آوازهٔ کوس ظفر جنگت

همه‌گر شیر باشد زهره‌اش چون آب می‌ریزد

آوازهٔ کوس ← آوازِ طبلزهره‌اش ← جرأت و زهره‌اشظفر جنگت ← پیروزیِ جنگتچون آب می‌ریزد ← همچون آب می‌ریزد؛ از هم می‌پاشد

غبار موکبت هرجا نماید غارت آهنگی

حسود از بی‌پر و بالی به دوش رنگ بگریزد

بی‌پر و بالی ← بی‌پر و بالیدوش رنگ بگریزد ← بر دوشِ رنگ بگریزد؛ رنگ ببازدغارت آهنگی ← چپاولِ آهنگین؛ تاراجِ منظمغبار موکبت ← گردِ سواری‌ات

ببالد آفتاب اقتدار از چرخ اقبالت

به فرق دشمن جاهت فلک خاک سیه بیزد

آفتاب اقتدار ← خورشیدِ قدرتخاک سیه بیزد ← خاکِ سیاه ببیزد؛ خوار کندفرق دشمن جاهت ← فرقِ دشمنِ شکوهتچرخ اقبالت ← فلکِ بختت

دعای بیدلان از حق امید این اثر دارد

که یارب آتش از بنیاد اعدای تو برخیزد

اعدای تو ← دشمنانِ توامید این اثر ← چشم‌داشتِ این نتیجهبنیاد ← ریشه و اساسبیدلان ← عاشقانِ دردمند و شکسته‌دل
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 15 واژه
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
فلک
آسمان و گردونِ روزگار؛ نمادِ سرنوشت و جفای چرخ.
اثر
نشان و تأثیر؛ ردِّ برجامانده، که گاه نایاب و بی‌اثر است.
آفتاب
خورشید؛ نماد جلوه حقیقت که غبار و ذره در آن ناپدید است.
چرخ
گردونهٔ آسمان؛ نمادِ فلکِ ستمگر و سرنوشتِ گردان.
بنیاد
پایه و اساس؛ بنیادِ سستِ هستی و ناپایداریِ بنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗