تعریف
rang-birangiرنگ و بیرنگی قطبِ هستیشناختیِ دیوانِ بیدل را میسازند: رنگْ نامِ بیدلی «تعین» است — هر ظهور، هر صورت، هر حال — و بیرنگی نامِ آن اصلِ بیتعینی که رنگها از آن برمیخیزند و به آن بازمیگردند. در پیکرهٔ غزلیات (2,828 غزل، 33,047 بیت)، خانوادهٔ واژگانیِ رنگ/بیرنگی در 2,864 مصراع و 2,815 بیت آمده است و 1,659 غزل — نزدیک به 58.7 % کلِ دیوان — دستکم یک بار آن را به کار میگیرند؛ پربسامدترین خانوادهٔ مفهومیِ دیوان پس از (و همدوشِ) آیینه.
این دوگانه میراثِ مولاناست («چون که بیرنگی اسیرِ رنگ شد…»)، اما بیدل آن را به دستگاهِ کاملِ خود بدل میکند. در این خوانش سه حکمِ بنیادی در کار است. نخست، رنگْ جلوهٔ بیرنگی است، نه ضدِ آن: «جلوه بیرنگی و نظاره تماشاییِ رنگ» — قدیمی است که جدید مینماید؛ «رنگی از گلزارِ بیرنگی برون جوشیدهایم». جهانِ رنگارنگ دروغ نیست؛ شوخیِ همان حسنِ بیرنگ است: «حسنِ بیرنگی که عالمِ صورت نیرنگِ اوست». دوم، رنگ ذاتا ناپایدار است: فرمولِ امضاییِ «شکستِ رنگ» — پریدنِ رنگ از چهره، ریختنِ رنگ از گل — قانونِ عامِ امکان میشود: «بهارِ حادثه یکسر شکستنِ رنگ است». و این شکست برای بیدل نه مصیبت، که رخنهٔ حقیقت است: «تراوش میکند حق از شکستِ رنگِ باطلها» و «عرضِ فنای ما نبود جز شکستِ رنگ». خویشاوندانِ این فرمول — «گردشِ رنگ»، «قافلهٔ رنگ»، «پروازِ رنگ» — همگی حرکتِ بیوقفهٔ تعینات به سوی محو را تصویر میکنند. سوم، بیرنگی مقصدِ سلوک است: «بیرنگ شو که آینه بسیار نازک است»؛ دل «تخمِ بیرنگی» است و آخرِ کارِ من و مایِ جهان، بیرنگیست. اما بیدل سادهانگاری را هم نمیپذیرد: «ذوقِ بیرنگی برونِ رنگ نتوان یافتن» — راهِ بیرنگی از درونِ رنگ میگذرد، چنانکه محوِ لیلی باید شد تا از گردِ محمل گذشت.
تمایزِ بیدل از سنتِ پیشین در همین تنشِ نگاهداشته است: او نه رنگ را به نفعِ بیرنگی حذف میکند و نه در کثرتِ رنگ میماند؛ فرمولِ نهاییِ او خطاب به سالک این است: «نوبهارت حضورِ بیرنگیست / رنگها بشکن و گلستان باش» — شکستنِ رنگ، خود، گلستانشدن است؛ فقرِ تعین، عینِ بهار.