› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 240

نبوَد به غیرِ نامِ تو وردِ زبانِ ما

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انماردیف مادشواری درآمدنی

نبوَد به غیرِ نامِ تو وردِ زبانِ ما

یک حرف بیش نیست زبان در دهانِ ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندوردِ زبان ← ذکر پیوسته بر زبانیک حرف بیش نیست ← بیش از یک حرف نیست

چون شمع دم ز شعلهٔ شوقِ تو می‌زنیم

خالی مباد زین تب‌ِ گرم استخوانِ ما

استخوانِ ما ← استخوان ماتب‌ِ گرم ← تب سوزانشوقِ تو ← اشتیاق به تو

عرض فنای ما نبود جز شکستِ رنگ

چون شعله برِ گریز ندارد خزانِ ما

برِ گریز ← راه گریزخزانِ ما ← پاییز ماشکستِ رنگ ← پراکندگی و محو رنگ

گَردِ رمی به روی شراری نشسته‌ایم

ای صبر بیش ازین نکنی امتحانِ ما

امتحانِ ما ← آزمایش ماروی شراری ← بر جرقهصبر ← شکیباییگَردِ رمی ← غبار رمیدن

از برگ و سازِ قافلهٔ بیخودان مپرس

بی‌ناله می‌رود جرس‌ِ کاروانِ ما

برگ و ساز ← توشه و سازوبرگبی‌ناله ← بی‌صداجرس‌ِ کاروان ← زنگ کاروانقافلهٔ بیخودان ← کاروان ازخودرفته‌گان

می‌خواست دل ز شکوهٔ خوی تو دم زند

دودِ سپند گشت سخن در دهانِ ما

ما معنی مسلسلِ زلفِ تو خوانده‌ایم

مشکل که مرگ قطع کند داستانِ ما

داستانِ ما ← حکایت مازلفِ تو ← زلف معشوققطع کند ← ببرد و پایان دهدمعنی مسلسل ← معنای پیوسته و زنجیروار

چون سیل بیخودانه سوی بحر می‌رویم

آگه نه‌ایم دست‌ِ که دارد عنانِ ما

بحر ← دریابیخودانه ← ازخودبی‌خبرعنانِ ما ← مهار اختیار ما

ما را عجوزِ دهر دوتا کرد از فریب

زه شد به تارِ چرخ ز سستی کمانِ ما

تارِ چرخ ← تار سپهردوتا کرد ← خم و دو تا کردزه شد ← زه گشت، کشیده شدعجوزِ دهر ← پیرزن روزگارکمانِ ما ← کمان ما

از طبعِ شوخ این همه در بندِ کُلفَتیم

بستند چون شرار به سنگ آشیانِ ما

آشیانِ ما ← لانهٔ مابندِ کُلفَتیم ← اسیر رنج و سختی‌ایمشرار ← جرقهطبعِ شوخ ← طبیعت بازیگوش

آه از غبارِ ما که هواگیرِ شوق نیست

یعنی به خاک ریخته است آسمانِ ما

آسمانِ ما ← آسمان مابه خاک ریخته ← فرو افتاده در خاکغبارِ ما ← غبار وجود ماهواگیرِ شوق ← پروازکنندهٔ شوق

بیدل هجوم‌ِ گریهٔ ما را سبب مپرس

بی‌مقصد است کوششِ اشکِ روانِ ما

اشکِ روان ← اشک جاریبیدل ← تخلص شاعربی‌مقصد ← بی‌هدف
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗