› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1453

رفته رفته عافیت هم کینه خواهی می‌کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه اهیمیکندردیف می کنددشواری میانه

رفته رفته عافیت هم کینه خواهی می‌کند

ساحل آخر کشتی ما را تباهی می‌کند

دوستان بر موی پیری اعتماد عیش چند

خانه‌ها روشن چراغ صبحگاهی می‌کند

آسمان زین دور مفعولی که ننگ دور‌هاست

اختلاط خلق را معجون باهی می‌کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداختلاط خلق ← آمیزش و معاشرت مردمدور مفعولی ← چرخشِ مفعول‌وارِ فلکمعجون باهی ← داروی تقویت شهوتننگ دور‌هاست ← شرمساریِ گردش‌های روزگار

هرزه‌گویی بسکه در اهل تعین غالب‌ست

لطف معنی را به لب نگذشته واهی می‌کند

اهل تعین ← اهل ظاهر و تشخصلطف معنی ← ظرافت و زیبایی معناهرزه‌گویی ← سخن بیهودهواهی ← پوچ و سست

ز اختلاط خشک‌طبعان محو مژگان می‌شود

خامه هم هر چند اشک از دیده راهی می‌کند

اختلاط ← معاشرت و آمیزشخامه ← قلمخشک‌طبعان ← مردم خشک و بی‌ذوقراهی می‌کند ← راه باز می‌کند؛ جاری می‌شودمحو مژگان ← نابودی مژه؛ بی‌اشکی

پیر گردیدیم حکم ضعف باید پیش برد

قامت خم گشته بر ما کجکلاهی می‌کند

نیست بی‌جوهر نیام از پهلوی اقبال تیغ

صحبت مردان، مخنث را سپاهی می‌کند

حسن می‌داند تقاضای جنون عاشقان

گر تغافل می‌نماید عذرخواهی می‌کند

بس که پیشیم از گروتازان میدان امل

باد محشر هم قفای ما سیاهی می‌کند

باد محشر ← باد روز قیامتسیاهی می‌کند ← رسوا و سیاه می‌کندقفای ما ← پشت سر مامیدان امل ← میدان آرزوگروتازان ← تازندگانِ غبارآلود

در گلستانی که حرف سرو او گردد بلند

گر همه طوبی سر افرازد گیاهی می‌کند

چون حیا غالب شود از لاف نتوان دم زدن

هر که باشد زیر آب آواز ماهی می‌کند

نیست ممکن بیدل اصلاح طبایع جز به فقر

خلق را آدم همین بی‌دستگاهی می‌کند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗