دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1145
خرد به عشق کند حیلهساز جنگ و گریزد
خرد به عشق کند حیلهساز جنگ و گریزد
چو حیز تیغ حریف آورد به چنگ و گریزد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندتیغ حریف ← شمشیرِ دشمنجنگ و گریزد ← بجنگد و بگریزدحیز ← ترسو و بیغیرتحیلهساز ← حیلهگر و نیرنگباز
به ننگ مرد ازین بیشتر گمان نتوان برد
قیامتی که بزه باشدش خدنگ و گریزد
بزه ← گناهخدنگ ← تیرقیامتی ← آشوبي عظیمننگ مرد ← ننگِ مردانگی
نگارخانهٔ امکان به وحشتیست که گردون
کشند زرهرزوشبش صورت پلنگ وگریزد
صورت پلنگ ← چهرهٔ پلنگ؛ نمادِ وحشتنگارخانهٔ امکان ← نگارخانهٔ هستیوحشتیست ← سراسر بیم و دهشت استگردون ← فلک و آسمان
کنار امن مجویید از آن محیط که موجش
ز جیب خود به در آرد سر نهنگ و گریزد
ازین قلمرو حیرت چه ممکن است رهایی
مگر کسی قدم انشا کند ز رنگ و گریزد
ز انس طرف نبستم به قید عالم صورت
چو مؤمنی که دلش گیرد از فرنگ وگریزد
انس ← الفت و خویگیریطرف نبستم ← سودی نبردمفرنگ ← دیارِ بیگانه؛ کفرستانقید عالم صورت ← بندِ عالمِ ظاهر
دل رمیدهٔ عاشق بهانهجوست به رنگی
که شیشهگر شکنی بشنود ترنگ و گریزد
سپندوار فتادهست عمر نعل در آتش
بهوش باش مبادا زند شلنگ و گریزد
بهوش باش ← هشیار باشسپندوار ← همچون اسپندِ بر آتششلنگ ← لگد و جستوخیزنعل در آتش ← بیقرار و مضطرب
کدام سیل نهادهست روم به خانهٔ چشمم
که اشک آبله بندد به پای لنگ و گریزد
آبله بندد ← تاول بزندخانهٔ چشمم ← خانهٔ چشم؛ کاسهٔ دیدهسیل ← سیلابِ اشکپای لنگ ← پایِ لنگان و ناتوان
رمیدنیست ز شور زمانه رو به قفایم
چو کودکی که سگی را زند به سنگ و گریزد
رمیدنیست ← رمنده و گریزان استرو به قفایم ← روی من به پشت استزند به سنگ ← سنگ بزندشور زمانه ← آشوب و هیاهوی روزگار
مخوان به موج گهر قصهٔ تعلق بیدل
مباد چون نفس از دل شود به تنگ و گریزد
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- آبله
- تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
غزلهای مرتبط