دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 588
بعد مرگم شامنومیدی سحر آورده است
بعد مرگم شامنومیدی سحر آورده است
خاکگردیدن غباری در نظر آورده است
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخاکگردیدن ← خاکشدنشامنومیدی ← شبِ یأسغباری در نظر ← غبارِ دیدهگیر
در محبت آرزوی بستر و بالینکراست
چشم عاشق جای مژگان نیشتر آورده است
نیشتر ← نشترِ جراحی
طاقتیکو تا توانگشتن حریف بار درد
کوه هم تا ناله بردارد کمر آورده است
حریف بار درد ← هماوردِ سنگینیِ دردکمر آورده ← کمر خم کرده
کشتی چشمم که حیرت بادبان شوق اوست
تا به خود جنبد محیطی از گهر آورده است
زین قلمرو چون سحر پیش از دمیدن رفتهایم
این قدرها هم نفس از ما خبر آورده است
جوش دردیکوکه مژگان هم نمیپیداکند
کوشش ما قطره خونی تا جگر آورده است
جگر ← ژرفای وجود
صد چمن عشرت به فتراک تپیدن بستهایم
حلقهٔ دام که ما را در نظر آورده است
ابتدا و انتها در سوختن گم کردهایم
هر چه دارد شمع از هستی به سر آورده است
شش جهت یکصید تسلیمدل بیآرزوست
ضبط آغوشم جهانی را برآورده است
تسلیمدل ← دلِ سپردهشدهشش جهت ← همهٔ سویهای عالمضبط آغوشم ← فراچنگآوردنِ آغوشم
شور اشکم بیدل از طرزکلامش آرمید
بهر این طفلان لبشگویی شکر آورده است
شکر ← شیرینیِ تسکینطرزکلامش ← شیوهٔ سخنش
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- شوق
- اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل بهسوی معشوق و وصال.
- شور
- هیجان و جوش؛ نمادِ بیقراریِ عاشقانه و وجد.
- دام
- تله شکار؛ نمادِ تعلق و گرفتاریِ جان در جهان.
غزلهای مرتبط