› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 978

نوبهار است و جهان سیر چمن‌ها دارد

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه اداردردیف دارددشواری درآمدنی

نوبهار است و جهان سیر چمن‌ها دارد

وضع دیوانهٔ ما نیز تماشا دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتماشا دارد ← دیدنی استنوبهار ← بهار نو

دل اگر صاف شد از زخم زبان ایمن باش

دامن آینه از خار چه پروا دارد

خار ← خاری که آسیب رسانددامن آینه ← دامن پاک آینهزخم زبان ← نیش سخنپروا دارد ← بیم دارد

اثر نالهٔ عشاق ز هر ساز مخواه

این نوایی‌ست که در پردهٔ دل جا دارد

اثر ← نشانه و بازتابنالهٔ عشاق ← فریاد عاشقانپردهٔ دل ← نهانخانه و لایهٔ درونی دل

ادب عشق اگر مانع شوخی نشود

خاک ما مرهم ناسور ثریا دارد

ادب عشق ← فرهنگ و رسم عاشقیثریا ← ستارهٔ پروینناسور ← زخم کهنه و درمان‌ناپذیر

هیچکس رمز سویدای دل ما نشکافت

نفس سوختهٔ لاله معما دارد

سویدای دل ← سیاهی و ژرفای نهان دلمعما ← راز گشوده‌نشدنینفس سوختهٔ لاله ← بوی سوخته و رمزآلود لاله

عالم از هرزه‌دوی اینهمه بر ما تنگ است

گرد ماگر شکند دامن صحرا دارد

دامن صحرا ← پهنه و گسترهٔ دشتهرزه‌دوی ← دودلی و سرگردانی بیهودهگرد ← گردباد و چرخش

کفر و دین مانع تحقیق نگاهان نشود

سیل هر سو گذرد راه به دریا دارد

تحقیق نگاهان ← نگرش ژرف و حقیقت‌جویانهسیل ← جریان تند حقیقت

صد چمن لاله وگل زد قدح ناز به سنگ

قمری از سرو همان‌گردن مینا دارد

قدح ناز ← جام غرور و خودنماییقمری ← پرندهٔ نوحه‌گر

به طواف در دل کوش که آیینهٔ مهر

جوهر بینش اگر دارد از آنجا دارد

آیینهٔ مهر ← آینهٔ محبت و خورشیدجوهر بینش ← ذات و جوهر بیناییطواف در دل ← گردش و توجه به درون

وحشت ریگ روان صیقل این آینه است

که به صحرای جنون آبله هم پا دارد

آبله ← تاول پا از رنج راهریگ روان ← شن روان و لغزندهصحرای جنون ← دشت دیوانگیصیقل ← جلا و صافی‌کننده

مو به مو حسرت نیرنگ تماشای توایم

شمع، سامان نگه در همه اعضا دارد

سامان نگه ← سر و سامان نگاه

بیدل از حیرت آیینهٔ ما هیچ مپرس

نشئهٔ جوهر تحقیق اثر‌ها دارد

تحقیق ← جست‌وجوی حقیقتنشئهٔ جوهر ← مستی ذات و حقیقت
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗