› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1434

درگلستانی که حسنش جلوه‌ای سر می‌کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رمیکندردیف می کنددشواری درآمدنی

درگلستانی که حسنش جلوه‌ای سر می‌کند

گل ز شبنم دیدهٔ حیران ساغر می‌کند

بی‌تو طفل اشک مشتاقان ز درد بیکسی

گر همه در چشم غلتد خاک بر سر می‌کند

همچو اشکم حسرت اندیش نثار راه تست

هر صدف کز آبرو سامان گوهر می‌کند

اعتمادی نیست بر جمعیت اجزای ما

این ورق‌ها را هوای زلفت ابتر می‌کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندابتر می‌کند ← ناقص و بریده می‌سازدجمعیت اجزای ← گردآمدن پاره‌های وجودهوای زلفت ← میل و هوس زلف توورق‌ها ← صفحات و اجزا

موج آبش می‌زند تیغ محرف بر کمر

سرو هر گه طرز رفتار ترا سر می‌کند

پاکبازان فارغند از تهمت آلودگی

حسرت دیدار گاهی چشم ما تر می‌کند

از جنونم عالمی پوشید چشم امتیاز

هر که عریان می‌شود این جامه در بر می‌کند

می‌دهد اجزای رنگ و بوی جمعیت به باد

هر که درس خنده‌ای چون غنچه از بر می‌کند

راحتت فرش است اگر از وهم طاقت بگذری

ناتوانی هر چه آید پیش بستر می‌کند

بستر می‌کند ← بستر و آرامگاه می‌سازدفرش است ← گسترده و آماده استوهم طاقت ← خیال توانستن

بیخود احرام گلزار خیال کیستم

گردش رنگم ره معشوقه‌ای سر می‌کند

احرام ← احرام زیارت؛ آمادگی ورودبیخود ← ازخودرفتهسر می‌کند ← آغاز و پیش می‌بردگردش رنگم ← چرخش ظهور و رنگ منگلزار خیال ← باغ خیال

حیرت اظهاریم بیدل لذت تحقیق کو

هیچ‌کس آگاهی از آیینه باور می‌کند

آیینه ← دل و مظهر حقیقتحیرت اظهاریم ← اظهار حیرت می‌کنیملذت تحقیق ← لذت شناخت حقیقی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗