› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1444

قامت خم کز حیا سوی زمین رو می‌کند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ومیکندردیف می کنددشواری درآمدنی

قامت خم کز حیا سوی زمین رو می‌کند

فهم می‌خواهد اشارت‌های ابرو می‌کند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداشارت‌های ابرو ← اشاره‌های ابروحیا ← شرمقامت خم ← قد خمیده

هر کجا باشیم در اندوه از خود رفتنیم

شمع ما سر بر هوا هم، سیر زانو می‌کند

از خود رفتنیم ← در بی‌خودی‌ایمسر بر هوا ← سر به‌سوی بالاسیر زانو ← گردش و خم به زانو

سایه و تمثال را کم نیست گر سنجی به باد

شرم خفت سنگ ما را بی‌ترازو می‌کند

بی‌ترازو ← بدون ترازو و سنجشتمثال ← تصویر و سایهٔ نقشسنجی به باد ← با باد بسنجی؛ ناچیز انگاریشرم خفت ← شرم سبکی و بی‌قدری

چشم بند سحر الفت را نمی‌باشد علاج

دل گرفتار خود است و یاد گیسو می‌کند

این چنین کز ناتوانی‌ها شکستم داده‌اند

گر رسد چینی به یادم نوحه بر مو می‌کند

بسکه یاران در همین ویرانه‌ها گم گشته‌اند

می‌چکد اشکم ز چشم و خاک را بو می‌کند

روز بازار تعین آنقدر مالوف نیست

خلق چون شب شد دکان در چشم آهو می‌کند

دکان در چشم آهو ← دکان در سیاهی چشم آهوروز بازار تعین ← بازار روز تشخص و خودنماییمالوف ← آشنا و معتاد

ناتوانی هم به جایی می‌رسد، مردانه باش

سایه کار قاصد مطلب به پهلو می‌کند

به پهلو می‌کند ← در کنار و پهلو می‌نشیندقاصد مطلب ← پیک مقصودمردانه باش ← ثابت‌قدم باشناتوانی ← ضعف و عجز

با توکّل کس نمی‌پرداخت گر می‌داشت شرم

دستگاه نعمت بی‌خواست بدخو می‌کند

بدخو ← سرکش و ناسپاسبی‌خواست ← بدون طلب و درخواستتوکّل ← اتکا به خدا، سپردن کار به اودستگاه نعمت ← امکانات و فراوانی روزی

طبع ظالم در ریاضت مایل اصلاح نیست

تیغ را تدبیر خونریزی تنک‌رو می‌کند

تدبیر ← چاره و نقشهتنک‌رو ← نازک‌پوست، حساس و شرمگینریاضت ← سخت‌کشی برای تهذیب نفسطبع ظالم ← سرشت ستمگر و سرکش

حالت از کف می‌رود در فکر مستقبل مرو

این خیال دورگرد آخر تو را، او می‌کند

تا کجا بیدل ز گردون خجلتم باید کشید

این‌کمان سخت، پر زورم به بازو می‌کند

این‌کمان سخت ← این کمان دشوارِ تقدیرخجلتم ← شرمساری‌امپر زورم ← قدرت پرتابمگردون ← آسمان، فلک روزگار
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗