› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 184

سطر یقین به حک داد تکرار بی‌حد ما

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه دماردیف مادشواری میانه

سطر یقین به حک داد تکرار بی‌حد ما

این دشت جاده گم کرد از رفت و آمد ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتکرار بی‌حد ← تکرار بی‌اندازهحک ← پاک‌کردن نوشتهسطر یقین ← خط یقین

افسرد شمع امید در چین دامن شب

یک آستین نمالید آن صبح‌ساعد ما

آستین نمالید ← کمک نکردافسرد ← خاموش و سرد شدصبح‌ساعد ← صبحِ یاریگرچین دامن ← چین‌خوردگی دامن

شاید به پای‌بوسی نازیم بعد مردن

غیر از حنا مکارید در خاک مشهد ما

حنا ← رنگ حنامشهد ← زیارتگاه و آرامگاهپای‌بوسی ← بوسیدن پا از تواضع

در دیر بوالفضولیم در کعبه ناقبولیم

یا رب شکست دل چند محراب معبد ما

دیر ← صومعهمحراب ← جای عبادت

هرجا به خود رسیدیم زین بیشتر ندیدیم

که‌آثار مقصد از ما می‌جست مقصد ما

مقصد ← هدف و غایت

تجدید رنج هستی بر یک وتیره نگذاشت

شغل فنای ما شد عیش مجدد ما

عیش مجدد ← شادی دوبارهفنای ← نیستی عرفانیوتیره ← شیوه و روش ثابت

افراط ناقبولی بر خاک آبرو چید

مغز جهات گردید از شش طرف رد ما

سیر محیط خواهی بر موج و کف نظر کن

مطلق دگر چه دارد غیر از مقیّد ما

گفتیم از چه دانش سبقت کنیم بر خلق

تعلیم هیچ بودن فرمود موبد ما

سبقت ← پیشی گرفتنموبد ← راهنمای روحانیهیچ بودن ← نیستی و فروتنی کامل

هر چند سر برآریم رعنایی‌ای نداریم

انگشت زینهاریم خط می‌کشد قد ما

خط می‌کشد ← خط بطلان می‌کشدزینهاریم ← امان‌خواه و پناه‌جو

چون شخص سایه بیدل صدر بساط عجزیم

تعظیم برنخیزد از روی مسند ما

شخص سایه ← پیکرِ سایه‌مانندصدر بساط ← بالانشینِ بساطمسند ← جایگاه بزرگان
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗