› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2334

از زندگی به جز غم فردا نمانده‌ایم

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ماندهایمردیف نمانده ایمدشواری درآمدنی

از زندگی به جز غم فردا نمانده‌ایم

چیزی که مانده‌ایم درینجا نمانده‌ایم

روزی دو چون حواس به وحشت سرای عمر

بی‌سعی التفات و مدارا نمانده‌ایم

چون سایه خضر مقصد ما شوق نیستی است

از پا فتاده‌ایم ولی وا نمانده‌ایم

سر بر زمین فرصت هستی درین بساط

زان رنگ مانده‌ایم که گویا نمانده‌ایم

زین خاکدان برون نتوان برد رخت خویش

حرفی‌ست بعد مرگ به دنیا نمانده‌ایم

مجبور اختبار تعین کسی مباد

گوهر شدیم لیک به دریا نمانده‌ایم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداختبار ← آزمون و اختیارتعین ← تعین وجودی؛ فردیتگوهر ← مروارید و گوهر

سرگشتگی هم از سر مجنون ما گذشت

جز نام گردباد به صحرا نمانده‌ایم

محو سراغ خویش برآمد غبار ما

بودیم بی‌نشان ازل یا نمانده‌ایم

دود چراغ بود غبار بنای یأس

بر سر چه افکنیم ته پا نمانده‌ایم

ته پا نمانده‌ایم ← زیر پا چیزی نمانده‌ایمدود چراغ ← دود چراغ؛ تیرگی کم‌فروغغبار بنای یأس ← غبار ساختمان ناامیدی

بر شرم کن حواله جواب سلام ما

تا قاصدت رسد بر ما، ما نمانده‌ایم

چون مهره‌ای که شش درش افسون حیرت است

ما هم برون شش‌در این خانه مانده‌ایم

افسون حیرت ← جادوی سرگشتگیشش درش ← شش‌در؛ بن‌بست شش‌سویهشش‌در ← خانهٔ بی‌راه خروجمهره‌ای ← مهرهٔ تاس/بازی

بیدل به فکر نقطهٔ موهوم آن دهن

جزوی به غیر لایتجزا نمانده‌ایم

جزوی ← جزء و پاره‌ایلایتجزا ← نا‌بخش‌پذیر؛ جزء لایتجزینقطهٔ موهوم ← نقطهٔ خیالی؛ دهان تنگ
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
عمر
زندگانی؛ به اندازه چند نفس کوتاه و ناپایدار شمرده می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗