دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 894
عنقا سر و برگیم مپرس از فقرا هیچ
عنقا سر و برگیم مپرس از فقرا هیچ
عالم همه افسانهٔ ما دارد و ما هیچ
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندسر و برگیم ← سامان و توشهمانعنقا ← مرغ افسانهای ناموجودفقرا ← فقر و درویشی
زیر و بم وهم است چه گفتن چه شنیدن
توفان صداییم در این ساز و صدا هیچ
سرتاسر آفاق یک آغوش عدم داشت
جز هیچ نگنجید دراین تنگ فضا هیچ
آغوش عدم ← آغوش نیستیآفاق ← کرانههای جهانتنگ فضا ← فضای تنگ
زینکسوت عبرت که معمای حباب است
آخر نگشودیم بجز بند قبا هیچ
بند قبا ← بند جامهمعمای حباب ← راز حباب ناپایدارنگشودیم ← باز نکردیم
دی قطرهٔ من در طلب بحر جنون کرد
گفتند بر این مایه برو پوچ و بیا هیچ
ما را چه خیال است به آن جلوه رسیدن
او هستی و ما نیستی او جمله وما هیچ
یارب به چه سرمایه کشم دامن نازش
دستم که ندارد به صد امید دعا هیچ
چون صفر نه با نقطهام ایماست نه با خط
ناموس حساب عدمم در همه جا هیچ
ایماست ← اشاره استصفر ← صفر ریاضیعدمم ← نیستی منناموس حساب ← قانون شمارش
موهومی من چون دهنش نام ندارد
گر ازتو بپرسند بگو نام خدا هیچ
دهنش ← دهان تنگ معشوقموهومی ← خیالی و پوچنام خدا ← سوگند به خدا
آبم ز خجالت چه غرور و چه تعین
بیدل مطلب جز عرق از شخص حیا هیچ
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- هیچ
- بودِ تهی و بیاعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
- حباب
- پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهیبودن.
- امید
- چشمداشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
- حیا
- شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزلهای مرتبط