دیدهٔ حیرت نگاهان را به مژگان کار نیست
دیدهٔ حیرت نگاهان را به مژگان کار نیست
خانهٔ آیینه در بندِ در و دیوار نیست
انقیادِ دورِ گردون برنتابد همّتم
همچو مرکز حلقهٔ گوشم خطِ پرگار نیست
ناتوانی سرمه در کارِ ضعیفان میکند
رنگِ گل را در شکستِ خود لبِ اظهار نیست
میکشد بیمغز، رنج از دستگاهِ اعتبار
جز خم و پیچ از بزرگی حاصلِ دستار نیست
فارغ است از دود تا شد شعله خاکسترنشین
بر نمدپوشان غبارِ تهمتِ زنّار نیست
سایه اینجا پرتو خورشید دارد در بغل
زنگ هم چون خلوتِ آیینه بیدیدار نیست
سدِِّ راهِ کس مبادا دورباشِ امتیاز
هر دو عالم خلوتِ یار است و ما را بار نیست
از اثرهای نفس چون صبح بویی بردهایم
بیش ازین آیینهٔ ما قابلِ زنگار نیست
غنچهٔ دل چون حباب از خامشی دارد ثبات
خامهٔ ما را به جز پاسِ نفس دیوار نیست
گر ز دنیا بگذریم افسونِ عُقبا حایل است
منزلی تا هست باقی، راهِ ما هموار نیست
دیدهها باز است اما خواب میبینیم و بس
تا مژه بر هم نیاید هیچکس بیدار نیست
بسکه مردم دامنِ احسان ز هم واچیدهاند
بیدل از خسّت کسی را سایهٔ دیوار نیست
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- سایه
- اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کمرنگ.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- خانه
- سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
- خط
- موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.