› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 752

دیدهٔ حیرت نگاهان را به مژگان کار نیست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ارنیستردیف نیستدشواری دشوارتر

دیدهٔ حیرت نگاهان را به مژگان کار نیست

خانهٔ آیینه در بندِ در و دیوار نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخانهٔ آیینه ← جهان بازتاب و صافیِ ادراکدر بندِ ← اسیر و مقید بهدیدهٔ حیرت ← چشم سرشار از شگفتی و بهتمژگان ← پوشش پلک؛ مانع دیدن

انقیادِ دورِ گردون برنتابد همّتم

همچو مرکز حلقهٔ گوشم خطِ پرگار نیست

انقیادِ ← فرمان‌برداری و تسلیمحلقهٔ گوشم ← حلقهٔ بندگی بر گوشخطِ پرگار ← دایرهٔ رسم‌شده با پرگاردورِ گردون ← چرخش فلک و تقدیر زمانههمّتم ← بلندنظری و عزم من

ناتوانی سرمه در کارِ ضعیفان می‌کند

رنگِ گل را در شکستِ خود لبِ اظهار نیست

می‌کشد بی‌مغز، رنج از دستگاهِ اعتبار

جز خم و پیچ از بزرگی حاصلِ دستار نیست

فارغ است از دود تا شد شعله خاکسترنشین

بر نمدپوشان غبارِ تهمتِ زنّار نیست

خاکسترنشین ← نشسته در خاکستر؛ خاموش‌شدهزنّار ← کمربند اهل ذمه؛ نشان کفرغبارِ تهمتِ ← لکه و بدگمانیِ نسبت‌دادننمدپوشان ← درویشان ژنده‌پوش

سایه اینجا پرتو خورشید دارد در بغل

زنگ هم چون خلوتِ آیینه بی‌دیدار نیست

بی‌دیدار ← بی‌چشم و بی‌بینندهخلوتِ آیینه ← تنهایی و صافیِ آینهزنگ ← زنگار؛ تیرگی روی آیینهپرتو خورشید ← نور خورشید

سدِِّ راه‌ِ کس مبادا دورباشِ امتیاز

هر دو عالم خلوتِ یار است و ما را بار نیست

امتیاز ← برتری و جدایی‌جوییبار نیست ← راه ورود و بار عام نداریمخلوتِ یار ← خلوتگاه محبوبدورباشِ ← فریاد کناره‌گیری؛ نهیب دوری

از اثر‌های نفس چون صبح بویی برده‌ایم

بیش ازین آیینهٔ ما قابلِ زنگار نیست

غنچهٔ دل چون حباب از خامشی دارد ثبات

خامهٔ ما را به جز پاسِ نفس دیوار نیست

حباب ← حباب آب؛ نماد ناپایداریخامشی ← سکوتخامهٔ ما ← قلم ماغنچهٔ دل ← دل بسته‌مانده و نشکفتهپاسِ نفس ← مراقبت از دم و سخن

گر ز دنیا بگذریم افسونِ عُقبا حایل است

منزلی تا هست باقی، راهِ ما هموار نیست

افسونِ عُقبا ← جادوی فریبندهٔ آخرتحایل ← مانع و پردهٔ حائلعُقبا ← جهان آخرتمنزلی ← مقصد و جایگاه میانی

دیده‌ها باز است اما خواب می‌بینیم و بس

تا مژه بر هم نیاید هیچکس بیدار نیست

بیدار نیست ← آگاه حقیقی نیستخواب می‌بینیم ← در خیال و غفلتیممژه بر هم ← پلک بستن؛ لحظهٔ بیداری

بسکه مردم دامنِ احسان ز هم واچیده‌اند

بیدل از خسّت کسی را سایهٔ دیوار نیست

خسّت ← بخیل بودندامنِ احسان ← دامن بخشش و کرمسایهٔ دیوار ← پناهی حتی اندکواچیده‌اند ← از هم کشیده‌اند؛ دریغ کرده‌اند
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗