دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 782
راحت کجاست گر دلت از خویش رسته نیست
راحت کجاست گر دلت از خویش رسته نیست
درآتش است نعل سپندی که جسته نیست
جز وحشت از متاع جهان برنداشتیم
بر ما مبند تهمت باری که بسته نیست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندتهمت باری ← تهمتِ بارِ گرانمتاع جهان ← کالای دنیاوحشت ← هراس و بیگانگی
دیوانهٔ تصرف دشت محبتم
خاری نیافتم که به پایی شکسته نیست
صد رنگ جیب غنچه وگاب واشکافتیم
رنگینیای به الفت دلهای خسته نیست
الفت ← انس و دوستیجیب غنچه ← گریبان و شکافِ غنچهواشکافتیم ← شکافتیم و گشودیم
افسون حیرتم ز تو قطع نظر نکرد
پیچیده است رشتهٔ سازم گسسته نیست
افسردگی به شعلهٔ همت چه میکند
خورشید زبر خاک هم از پا نشسته نیست
دل جمع کن، به حاصل اسباب پر مناز
گل را حضور غنچه درآغوش دسته نیست
حاصل اسباب ← دستاوردِ وسایلحضور غنچه ← بودنِ غنچهدسته ← دستهٔ گلدل جمع کن ← تمرکز یاب؛ پریشان مباش
در کارخانهای که شکست آب و رنگ اوست
کار دگر چو بستن دل دست بسته نیست
بستن دل ← تعلق خاطردست بسته ← ناتوان و مقیدشکست آب و رنگ ← ویرانیِ نقش و ظاهرکارخانهای ← کارگاهِ هستی
بیدل به طبع بیخودیات بوی راحتیست
رنگی شکستهای که به رنگ شکسته نیست
رنگ شکسته ← رنگِ درهمشکسته؛ حالِ شکستهرنگی شکستهای ← رنگِ شکستهحال
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- شکست
- درهمشکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- وحشت
- هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق بهسوی تنهایی.
- غنچه
- گُلِ نشکفته؛ نمادِ دلِ بسته، رازِ نهفته و دهانِ خاموش.
- طبع
- سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
- دشت
- بیابانِ پهناور؛ نمادِ گستره تنهایی و سرگردانیِ عاشق.
غزلهای مرتبط