› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 675

نیست ایمن از بلا هر کس به فکر جستجوست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه وستدشواری دشوار

نیست ایمن از بلا هر کس به فکر جستجوست

روز و شب گرداب را ازموج، خنجر برگلوست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخنجر برگلوست ← خنجر بر گلو استگرداب ← گرداب و ورطه

در تماشایی که ما را بار جرات داده‌اند

آرزو در سینه خار است و نگه در دیده موست

جادهٔ کج رهروان را سر خط جانکاهی‌ست

باعث آشوب دل ها پیچ و تاب آرزوست

جادهٔ کج ← راه کج و نادرست

آنچه نتوان داد جز در دست محبوبان دل است

وانچه نتوان ریخت جز در پای خوبان آبروست

آبروست ← آبرو و شرف استخوبان ← زیبارویانمحبوبان ← معشوقان

بر فریب عرض جوهر گرد پرکاری مگرد

آینه بی‌حسن نتوان یافتن تا ساده‌روست

ساده‌روست ← ساده‌روی و بی‌آرایه استعرض جوهر ← نمایش ذات و گوهرگرد پرکاری ← غبار ریزه‌کاری بیهوده

حسن بی‌رنگی‌ست در هرجا به رنگی جلوه‌گر

در دل سنگ آنچه می‌بینی شرر در غنچه بوست

غیر حیرت آبیار مزرع عشاق نیست

چون رگ یاقوت اینجا ریشه در خون نموست

آبیار ← سیراب‌کنندهرگ یاقوت ← رگهٔ یاقوت سرخمزرع عشاق ← کشتزار عاشقاننموست ← رشد است

بی‌فنا نتوان به کنه معنی اشیا رسید

آینه گر خاک‌کردد با دو عالم روبروست

بی‌فنا ← بدون محو و نیستیخاک‌کردد ← خاک گرددروبروست ← رویارو استکنه ← ژرفا و حقیقت

در عبادتگاه ما کانجا هوس را بار نیست

نقش خویش از لوح هستی گر توان شستن وضوست

خار و خس را اعتباری نیست غیر از سوختن

آبروی مزرع ما برق استغنای اوست

غفلت ما پرده‌دار عیب بینایی خوشست

چاک دامان نگه را بستن مژگان رفوست

چون زبان خامه بیدل درکف استاد عشق

باکمال نکته‌سنجی بی‌خبر از گفتگوست

بی‌خبر از گفتگوست ← بی‌آگاهی از سخن استخامه ← قلمنکته‌سنجی ← باریک‌بینی و ظرافت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗