دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 676
شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست
شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست
از آینه تا کنج تغافل سفر اوست
تمکین چقدر منفعل طرز خرام است
نه قلزم امکان، عرق یک گهر اوست
دیوانه و عاقل همه محو است در اینجا
از هر چه خبر یافتهای بیخبر اوست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندبیخبر اوست ← او فراتر از خبر استمحو است ← نابود و فانی است
هر چند که عنقا، ز خیال تو برون است
هر رنگ که داری به نظر نقش پر اوست
ای گل چمن حیرت عریانی خود باش
این جامهٔ رنگی که تو داری به بر اوست
دل شیفتهٔ دیر و حرم شد چه توان کرد
بنگیست درین نسخه که اینها اثر اوست
اثر اوست ← نتیجهٔ کار او استبنگیست ← مست بنگ استدیر و حرم ← صومعه و حرم کعبهنسخه ← نسخه و ترکیب دارو
تمثال به غیر از اثر شخص چه دارد
خوش باش که خود را تو نمودن هنر اوست
دارند حریفان خرابات حضورش
جام می رنگی که پری شیشهگر اوست
حریفان خرابات ← یاران میخانهمی رنگی ← شراب رنگینپری شیشهگر ← پری سازندهٔ شیشه
از ظاهر و مظهر مفروشید تخیل
خورشید قدم آنچه ندارد سحر اوست
زین بیش، عیار من موهوم مگیرید
دستی که به خود حلقهکنم در کمر اوست
حلقهکنم ← حلقه سازم؛ کمربند شومعیار ← عیار و درجهٔ خلوصموهوم ← خیالی و پنداری
بیدل مگذر از سر زانوی قناعت
این حلقه به هرجا زده باشی به در اوست
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- قدم
- پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
غزلهای مرتبط