› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2307

ای نرگست حیاکدهٔ صلح و جنگ هم

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه نگهمردیف همدشواری میانه

ای نرگست حیاکدهٔ صلح و جنگ هم

ساز غزال رام تو خشم پلنگ هم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحیاکدهٔ ← جایگاه شرم و آزرمغزال ← آهو؛ لطافت و نرمینرگست ← چشم نرگس‌مانند توپلنگ ← خشم و درندگی

دنباله‌های ابروت از دل گذشته است

می‌آید از کمان تو کار خدنگ هم

خدنگ ← تیر تیز و برنده‌دنباله‌های ابروت ← انتهای باریک ابروکمان ← ابروی کمان‌مانند

تنها نه دف ز حلقه به گوشان بزم تست

دارد سری به فکر سجود تو چنگ هم

بزم ← مجلس عیش و طربحلقه به گوشان ← بنده‌وار و فرمانبردف ← ساز ضربه‌ای دایره‌ایچنگ ← ساز زهی؛ سر فرودآوردن

رنگینی لباس چه مقدار دلکش است

گل‌کرده است این هوس از طبع سنگ هم

رنگینی ← جلوه و رنگارنگیطبع سنگ ← سرشت سخت و بی‌احساسگل‌کرده ← شکفته و آشکار شده

از آگهی به مغز خرد جمع کرده‌ایم

کیفیتی که نیست در اوهام ننگ هم

زانو زدن ز خصم مپندار عاجزی‌ست

پیداست این ادا دم کین از تفنگ هم

ای خستت عقوبت جاوید، هوش‌دار

بدتر ز قبر می‌فشرد جسم تنگ هم

جسم تنگ ← بدن فشرده و گرفتارخستت ← زخم و رنجوری‌اتعقوبت جاوید ← مجازات همیشگیهوش‌دار ← آگاه باش؛ مراقب باش

راهی‌ست راه عمرکه خود قطع می‌شود

وصل فنا شتاب ندارد درنگ هم

درنگ ← توقف و تأخیرقطع می‌شود ← خودبه‌خود سپری می‌گرددوصل فنا ← پیوند با نابودی و نیستی

عجزی‌ست در مزاج تحیر سرشت من

کز خویش رفتنم نشکسته‌ست رنگ هم

سرشت ← ذات و نهادعجزی‌ست ← ناتوانی و درماندگی استمزاج تحیر ← طبع سرگشته و حیراننشکسته‌ست رنگ ← حالت و جلوه‌اش نریخته

در کارگاه عشق سلامت چه می‌کند

اینجا به طبع شیشه خزیده‌ست سنگ هم

خزیده‌ست سنگ ← حتی سنگ نرم و رام شدهسلامت ← بی‌رنجی و ایمنیطبع شیشه ← سرشت شکنندهکارگاه عشق ← میدان و کارخانهٔ عشق

بی‌الفت لباس ز عریان تنی چه باک

جنس دکان فخرپرستی‌ست ننگ هم

بی‌الفت لباس ← بی‌دلبستگی به جامهعریان تنی ← برهنگی و بی‌پوششیفخرپرستی‌ست ← پرستش خودنمایی و غرورننگ ← شرم؛ اینجا کالای آن دکان

بیدل مباد منکر جام تهی شوی

دارد حضور قلقل مینا ترنگ هم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
طبع
سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
بزم
مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
جام
ظرفِ باده؛ نمادِ دلِ پذیرای فیض و معرفت.
الفت
انس و دوستی؛ پیوندِ مهرآمیزِ دل‌ها.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗