› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1906

ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه نگدشواری نسبتاً آسان

ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ

چو اشک شمع چکیده‌ست خونم آنسوی رنگ

به قدر آگهی اسباب وحشت است اینجا

سواد دیدهٔ آهو بس است داغ پلنگ

نمی‌شود طرف نرمخو درشتی دهر

به روی آب محالست ایستادن سنگ

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددرشتی دهر ← سخت‌گیری روزگارمحالست ← ناممکن استنرمخو ← ملایم‌طبع

تو ناخدای محیط غرور باش که من

ز جیب خوبش فرورفته‌ام به کام نهنگ

جیب خوبش ← گریبان خویشمحیط غرور ← دریای کبر و خودبینیناخدای محیط ← کشتی‌بان دریای بیکرانکام نهنگ ← دهان نهنگ؛ خطر نابودی

به نیم چشم‌زدن وصل مقصد است اینجا

شرار ما نکشد زحمت ره و فرسنگ

شرار ← جرقهفرسنگ ← فرسخ؛ واحد مسافتنیم چشم‌زدن ← نیم‌چشم برهم‌زدن؛ آنیوصل مقصد ← رسیدن به مقصود

به اعتبار اگر وارسی نمی‌ارزد

گشاده رویی گوهر به خجلت دل تنگ

به ذوق‌کینه ستم پیشه زندگی دارد

کمان همین نفسی می‌کشد به زور خدنگ

خدنگ ← تیرذوق‌کینه ← لذت کینهستم پیشه ← ستمگر؛ بیدادگرنفسی می‌کشد ← لحظه‌ای دوام می‌آورد

به قدر عجز ازین دامگاهت آزادی‌ست

که دل شکاف قفس دارد از شکستن رنگ

دامگاهت ← جای دام؛ زندان دنیاشکاف قفس ← شکستگی قفسشکستن رنگ ← فروریختن ظاهر و تعین

جز این که کلفت بیجا کشد چه سازد کس

جهان‌المکده و آرزو نشاط آهنگ

جهان‌المکده ← جهانِ میکدهٔ دردنشاط آهنگ ← جویای شادی و طربکلفت ← رنج و زحمت

ز صورت ار همه معنی شوی رهایی نیست

فتاده است جهانی به قیدگاه فرنگ

صورت ← ظاهر و شکلقیدگاه فرنگ ← بندگاه فرنگیان؛ اسارت ظاهرمعنی ← باطن و حقیقت

به کسب نی نفسی زن صفای دل درباب

گشودن مژه آیینه راست رفتن رنگ

وبال دوش‌کسان بودن از حیا دور است

نبسته است‌کسی پا به گردنت چو تفنگ

حیا ← شرمدوش‌کسان ← شانهٔ دیگرانوبال ← بار سنگین گناه

درین محیط ز مضمون اعتبار مپرس

حباب بست نفس بسکه دید قافیه تنگ

چو نام تکیه به نقش نگین مکن بیدل

که جز شکست چه دارد سر رسیده به سنگ

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗