دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1475
اتفاق است آنکه هر دشوار را آسان نمود
اتفاق است آنکه هر دشوار را آسان نمود
ورنه از تدبیر یک ناخن گره نتوان گشود
گر به شهرت مایلی با بینشانی ساز کن
دهر نتواند نمودن آنچه عنقا وانمود
آرزو از نفی ما اثبات یار ایجاد کرد
هر چه از آثار مجنون کاست بر لیلی فزود
صافی دل تهمتآلود کلف شد از حسد
رنگ آب از سیلی امواج میگردد کبود
حیف طبعی کز وبال کبر و کین آگاه نیست
خاک ریزید از مزاری چند در چشم حسود
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخاک ریزید ← خاک بپاشید؛ خوار کنیدوبال کبر و کین ← بارِ گناهِ تکبر و کینهچشم حسود ← چشمِ حسودان
راحت این بزم بر ترک طمع موقوف بود
دستها بر هم نهادیم از طلب، مژگان غنود
حسن یکتا بیدل از تمثال دارد انفعال
جای زنگارت همین آیینه میباید زدود
انفعال ← شرم و آزردگیتمثال ← تصویر و نمودِ ظاهریحسن یکتا ← زیباییِ یگانه و بیهمتازدود ← پاک کردزنگارت ← زنگِ تو؛ تیرگیِ تو
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- حسن
- زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
- بزم
- مجلسِ شادی و باده؛ نمادِ محفلِ انس و حضور.
- راحت
- آسایش و آرام؛ نزدِ بیدل آرامشی که در ترکِ آرزو هست.
- گره
- بند و پیچش؛ نمادِ مشکل، اندوهِ بسته و دشواریِ کار.
- مجنون
- دیوانهٔ عشق؛ نمادِ عاشقِ ازخودرفته و رسوای صحرا.
- عنقا
- مرغِ افسانهای؛ نمادِ نامبودنِ بینشان و وجودِ نایاب.
- انفعال
- شرمساری و کنشپذیری؛ حالتِ خجلت و گدازِ درونی در برابرِ حق.
غزلهای مرتبط