› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1753

صبح است و دارد آن‌گل در سر هوای نرگس

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه اینرگسردیف نرگسدشواری درآمدنی

صبح است و دارد آن‌گل در سر هوای نرگس

از چشم ما بریزید آبی به پای نرگس

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآبی به پای ← آب دادن؛ اشک ریختنهوای نرگس ← میل به نرگسچشم ما ← چشم ما؛ گریان

ابر و بهار اقبال امروز سایهٔ کیست

گل کرد تاج بر سر بال همای نرگس

آب وگل تعین این دل‌کشی ندارد

رنگ شکستهٔ کیست طرف بنای نرگس

آب وگل ← تن خاکی آدمیبنای نرگس ← ساختار و هیئت نرگستعین ← تشخص و صورت‌پذیریدل‌کشی ← دلربایی

هم چشم نوبهارم خوابم چه احتمال است

دارد غنودن اما تا غنچه‌های نرگس

احتمال ← امکان و گمانغنودن ← خفتن و چرت زدنغنچه‌های نرگس ← غنچه‌های نرگس

بی‌انتظار نتوان از وصل‌کام دل برد

گل می‌رسد درین باغ یکسر قفای نرگس

بی‌انتظار ← بی‌چشم‌به‌راهیقفای نرگس ← پشت سر نرگس؛ دیرتر از اووصل‌کام ← کامیابی از وصال

حیرت برون این باغ راهی نمی‌گشاید

هر چند رسته باشد چشم از عصای نرگس

ما را به این دو دم عیش با چتر گل چه‌کار است

همسایهٔ خزانیم زبر لوای نرگس

دو دم عیش ← دو لحظهٔ خوشیلوای نرگس ← پرچم نرگسچتر گل ← سایهٔ گل

اقبال اوج گردون گر می‌گشود کاری

میل زمین نمی‌کرد دست دعای نرگس

اقبال ← بخت و سعادتاوج گردون ← بلندای آسماندست دعای نرگس ← دست دعای‌مانند نرگسمیل زمین ← گرایش به خاک

تقلید چند باید در جلوه‌گاه تحقیق

پامال نور شمع است رنگ لقای نرگس

مضمون پیش پا نیز آسان نمی‌توان خواند

صد صفر و یک الف بود عبرت‌فزای نرگس

الف ← الف؛ یکصفر ← صفر؛ هیچعبرت‌فزای ← افزایندهٔ پند و عبرتمضمون پیش پا ← معنی آشکار و دم‌دست

چندانکه وارسیدیم رنگ خزان جنون داشت

ای کاش داغ می‌رست زین باغ جای نرگس

جنون ← دیوانگیداغ ← نشان سوختگی و ماتمرنگ خزان ← رنگ پاییزیوارسیدیم ← بررسی و جست‌وجو کردیم

بیدل ز چشم مردم دور است حق‌شناسی

کوری است خرمن اینجا چون دست‌های نرگس

حق‌شناسی ← قدرشناسیخرمن ← خرمن؛ انبوهی از کوریدست‌های نرگس ← دست‌های نرگس؛ بسته و ناتوانکوری ← نابینایی
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗