› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 168

به هستی انقطاعی نیست از سر سرگرانی را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه انیراردیف رادشواری دشوار

به هستی انقطاعی نیست از سر سرگرانی را

نفس باشد رگ خواب پریشان زندگانی را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانقطاعی ← بریدن و قطع رابطهرگ خواب ← رگِ خواب و نقطهٔ سستیسرگرانی ← تکبر و سنگینی سرنفس ← جان و دم زندگیپریشان زندگانی ← زندگیِ آشفته و نابسامان

خوشارندی که چون صبح‌اندرین بازیچهٔ عبرت

به هستی دست افشاندن کند دامن‌فشانی را

بازیچهٔ عبرت ← بازیچهٔ پندآموزِ دنیاخوشارندی ← خوشا بر رندِ آزاددامن‌فشانی ← افشاندن دامن؛ بخشش و رهاییدست افشاندن ← دست‌افشانی و رها کردن

شررهای زمینگیرست هر سنگی که می‌بینی

تن آسانی فسردن می‌کند آتش عنانی را

آتش عنانی ← آتشِ مهارنشدنی و سرکشتن آسانی ← تن‌آسایی و راحت‌طلبیفسردن ← یخ‌بستن و منجمد شدن

عیار زر اگر می‌گردد از روی محک ظاهر

سواد فقر روشن می‌کند رنگ خزانی را

سراپایم تحیر در هجوم ریشه می‌گیرد

برآرم‌گر ز دل چون دانه اسرار نهانی را

اسرار نهانی ← رازهای پنهان دلتحیر ← حیرت و سرگشتگیریشه می‌گیرد ← ریشه‌دار و پایدار می‌شودهجوم ← یورش و فشار ناگهانی

کسی را می‌رسد جمعیت معنی که چون کلکم

به خاموشی ادا سازد سخن‌های زبانی را

جمعیت معنی ← تمرکز و سامانِ معناخاموشی ← سکوت و بی‌سخنیسخن‌های زبانی ← حرف‌های زبانی و ظاهریکلکم ← قلمِ من

نشستی عمرها حسرت‌کمین لفظ پردازی

زخون‌گشتن زمانی غازه شو حسن معانی را

حسرت‌کمین ← در کمین حسرت نشستهحسن معانی ← زیبایی معانیِ باطنیزخون‌گشتن ← خون شدن از رنجغازه ← سرخاب و زیور رخسارلفظ پردازی ← بازی با لفظ و ظاهر سخن

چه غم دارم اگر زد بر زمین چون سایه‌ام گردون

کز افتادن شکستی نیست رنگ ناتوانی را

لباس عارضی نبود حجاب جوهر ذاتی

اگر در تیغ باشد آب نگذارد روانی را

آب ← آبِ تیغ؛ صیقل و جوهر فولادجوهر ذاتی ← گوهرِ اصلی و حقیقتِ ذاتحجاب ← پرده و مانعروانی ← روان‌بودن و برندگیلباس عارضی ← پوششِ عرضی و ناپایدار

به سعی ناله و افغان غم دل کم نمی‌گردد

صدا مشکل بود از کوه بردارد گرانی را

به رنگ شمع تدبیر گدازی در نظر دارم

چه سازم چاره دشوار است درد استخوانی را

شب‌هجران چه جویی طاقت صبر ازمن بیدل

که آهم می‌کند سنگ فلاخن سخت جانی را

سخت جانی ← سخت‌جانی و مقاومت سرسختشب‌هجران ← شبِ جدایی و فراقطاقت صبر ← توانِ شکیباییفلاخن ← فلاخن؛ ابزار پرتاب سنگ
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗