› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 167

ندیدم مهربان، دل‌های از انصاف خالی را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه الیراردیف رادشواری میانه

ندیدم مهربان، دل‌های از انصاف خالی را

ز حیرت، بر شکست رنگ بستم عجز نالی را

فروغ‌صبح رحمت طالع‌است از روی خوشخویی

زچین بر جبهه لعنت می‌کشد خط بد خصالی را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبد خصالی ← بدذاتی و خوی ناپسندجبهه ← پیشانیطالع‌است ← طلوع کرده و آشکار شدهفروغ‌صبح ← روشنی و درخشش بامدادی

پر پرواز آتشخانه سوز عافیت باشد

زخاکستر طلب کن را؟ب افسرده بالی را

آتشخانه ← کانون آتش و سوز درونافسرده بالی ← بال‌شکستگی و ناتوانی پروازسوز عافیت ← سوختن آسایش و سلامتپر پرواز ← بالِ پریدن و قدرت عروج

جهان درگرد پستی منظر جمعیتی دارد

ز عبرت مغربی کن طاق ایوان شمالی را

جمعیتی ← آرامش و یکدلی باطندرگرد پستی ← گرداگرد فرومایگی و خواریشمالی ← سوی شمال؛ سمتِ بلندیطاق ایوان ← قوس و سقف ایوانعبرت مغربی ← پندِ غروب و زوال

نظرها ذرهٔ خورشید حسنند، ای حیا رحمی

مگردان محرم آن جلوه آغوش نهالی را

آغوش نهالی ← آغوش نهالِ نازک و جوانجلوه ← نمود و آشکارشدنِ حسنحیا ← شرم و پرهیز از آشکارگیذرهٔ خورشید ← ذره‌ای از خورشیدِ حسنمحرم ← محرم راز و شایستهٔ نزدیک

عیان است ازشکست رنگ ما وضع پریشانی

چه لازم شانه‌کردن طرهٔ آشفته حالی را

شانه‌کردن ← شانه زدن و مرتب کردنطرهٔ آشفته حالی ← گیسوی پریشانِ حالِ آشفتهپریشانی ← آشفتگی حال

خزان اندیشی از فیض بهارت بیخبر دارد

جنون تاراج مستقبل مگردان نقد حالی را

خمستان جنونم لیک از شرم ضعیفی‌ها

نیاز چشم مستی کرده‌ام بی‌اعتدالی را

تمیز خوب و زشت از فیض معنی باز می‌دارد

تماشا مشربی آیینه کن بی‌انفعالی را

به این خجلت که چشمم دور از آن در خون نمی‌بارد

عرق خواهد دمانید از جبینم برشکالی را

برشکالی ← عیب‌جویی و ستیزه‌گریجبینم ← پیشانی‌امخجلت ← شرم و سرافکندگیدمانید ← براند و بیرون راندعرق ← عرقِ شرم بر پیشانی

سر بی‌مغز لوح مشق ناخن می‌سزد بیدل

توان طنبور کردن کاسهٔ از باده خالی را

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗