› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2040

شب از رویت سخنهایی بهار اندوده می‌گفتم

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه ودهمیگفتمردیف می گفتمدشواری دشوار

شب از رویت سخنهایی بهار اندوده می‌گفتم

زگیسو هرکه می‌پرسید مشک سوده می‌گفتم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبهار اندوده ← آغشته به بهار و تازگیمشک سوده ← مشک ساییده‌شده

وفا در هیچ صورت نیست ننگ آلود کم‌ظرفی

ز خود چون صفر اگر می‌کاستم افزوده می‌گفتم

صفر ← هیچ و پوچننگ آلود ← آلوده به ننگکم‌ظرفی ← تنگی ظرفیت و کوته‌نظری

خرابات حضورم گردش چشم که بود امشب

که من از هر چه می‌گفتم قدح پیموده می‌گفتم

خرابات حضورم ← می‌کدهٔ حضور و شهودقدح پیموده ← پیالهٔ پیمانه‌شدهگردش چشم ← نگاه و غمزه

گذشت از آسمان چون صبح گرد وحشتم اما

هنوز افسانهٔ بال قفس فرسوده می‌گفتم

ندامت هم نبود از چاره‌کاران سیهکاری

عبث با اشک درد دامن آلوده می‌گفتم

دامن آلوده ← دامن چرکین از گناهسیهکاری ← بدکاری و گناهندامت ← پشیمانی

جنون کرد وگریبان‌ها درید از بند بند من

دو روزی بیش ازین حرفی که لب نگشوده می‌گفتم

بند بند ← بندبند انداملب نگشوده ← بی‌آنکه لب بگشاید

ز غیرت فرصت ذوق طلب دامن‌کشید از من

به جرم آن که حرف دست برهم سوده می‌گفتم

دامن‌کشید ← کناره گرفتدست برهم سوده ← دست بر هم ساییدن؛ پوچیذوق طلب ← لذت جست‌وجو

نوا‌های سپند من عبث داغ تپیدن شد

به حیرت‌گر نفس می‌سوختم آسوده می‌گفتم

حیرت‌گر ← اگر در حیرتداغ تپیدن ← داغ بی‌ثمر تپشنوا‌های سپند ← آواز و نالهٔ اسپند

گه از وحدت نفس راندم، گه از کثرت جنون خواندم

شنیدن داشت هذیانی که من نغنوده می‌گفتم

نغنوده ← بی‌خواب و ناآرامهذیانی ← سخن پریشان و دیوانه‌واروحدت ← یگانگی وجودکثرت ← بسیاری و تعدد

سخن‌ها داشتم از دستگاه علم و فن بیدل

به خاموشی یقینم شدکه پر بیهوده می‌گفتم

دستگاه علم ← سامانه و دستگاه دانشپر بیهوده ← بسیار بیهوده و پوچ
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗