› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2544

در خور گل کردن فقرست استغنای من

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ایمنردیف مندشواری دشوار

در خور گل کردن فقرست استغنای من

نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداستغنای ← بی‌نیازیدست تهی ← تهی‌دستیصفر غرورافزای ← صفرِ افزایندهٔ غرور

از مراد هر دو عالم بسکه بیرون جسته‌ام

در غبار وحشت دی می‌تپد فردای من

سایهٔ مویی ز کلک خود تصور کرد و بس

نقشبند وهم در صنع ضعیفی‌های من

ترک دنیا هم دماغ همت من بر نداشت

رنجه کرد افشاندن این‌گرد پشت پای من

مشت خاکم لیک در عرض بهار رنگ و بو

عالمی آیینه می‌پردازد از سیمای من

نقش مهر خامشی چون موج بر خود می‌تپد

در محیط حسرت طبع سخن پیرای من

سخن پیرای ← آرایندهٔ سخنمحیط حسرت ← اقیانوس حسرتنقش مهر خامشی ← نشان مُهر سکوت

پردهٔ ناموس بیرنگی‌ست شوخی‌های رنگ

می‌دری جیب پری‌گر بشکنی مینای من

شوخی‌های رنگ ← بازی‌های رنگ و نمودمینای ← شیشه و مینای بادهپردهٔ ناموس ← پردهٔ آبرو و عصمت

از سبکروحی درون خانه بیرونم ز خویش

چون نگه در دیده‌ها خالی‌ست از من جای من

اینقدرها لالهٔ گلزار سودای کی‌ام

بی‌چراغان نیست دشت و در ز نقش پای من

نقش پای ← جای پا

عمر‌ها شد حسرتم خون گشتهٔ پابوس اوست

صفحه می‌باید حنایی‌کردن از انشای من

انشای ← نگارش شعرحنایی‌کردن ← حنایی و سرخ کردن صفحهخون گشتهٔ ← به خون بدل‌شدهپابوس ← بوسییدن پا؛ خاکساری

یاد ایامی که از آهنگ زنجیر جنون

کوچهٔ نی بود یکسر جاده در صحرای من

شمع این محفل نی‌ام لیک از هجوم بیخودی

در رکاب رنگ از جا رفته است اجزای من

هیچکس خجلت نقاب ربط کم‌ظرفان مباد

نشئه عمری شد عرق می‌چیند از صهبای من

صهبای ← شراب سرخعرق می‌چیند ← عرق می‌گیرد؛ چکیده برمی‌داردنشئه ← کیف مستینقاب ربط ← پردهٔ پیوند و نسبتکم‌ظرفان ← کم‌حوصله و کوته‌نظران

کرد بیدل سرخوش جمعیتم آخر چو شمع

داغ جانکاهی همان ته جرعهٔ مینای من

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗